به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

آچار فرانسه!

 
۱۳۸۳/۳/٢٠

سلام. خوب اينبار به شيوه مژگان بانويی شماره گذاری کنيم تا مطالب قاطی نشود.

قبل از تحرير: بوسه کلک دوست داشتنی خداست در جايی که زبان در ادای سخن دل به عجر مطلق رسيده باشد. (فرهنگ البلاگ و قاموس البلاد)

صفر: هرگز قصد نداشته ام اين وبلاگ را به دفتر خاطرات مبدل کنم. هدف اوليه هم فقط شعر بوده اما حالا می بينيد که اين داستان طولانی شعر را در اينجا گرفتار غربت کرده است. انشا الله  دعا کنيد با طبقه بندی و جدا سازی داستان و شعر دستی به سر و روی اين خانه بکشيم. اما بالاخره اين خاطرات و حرفهای روز مره را چکار بايد کرد؟ يعنی هيچ جايی در زندگی من ندارند؟ فعلا ناچاريد بخوانيد.

۱- در دوران دانشجويی ليسانس در دانشگاه تهران* در يکی از مدارس راهنمايی غرب تهران علوم و رياضی تدريس می کردم٬ در يک مدرسه ديگری  دو سه چهار راه آن طرف تر مسئول آزمايشگاه بودم! کار اصليم هم که هيچ کدام از اينها نبود. سال دوم با حفظ سمت های سال قبل٬ هوس کردم به يک دبيرستان هم سری بزنم و اگر تدريسی چيزی بود بگيرم. اتفاقا خيلی هم بد نبود. مدير دبيرستان روز اول مرا به کلاس چهارم نظری برد تا بعنوان معلم جديد به دانش آموزان سال آخر دبيرستان معرفی کند. آنهم کدام دبيرستان و چه محله ای! بلافاصله پس از ورود به کلاس دو نفر از بچه ها روی نيمکت رديف اول برايم جا باز کردند! من از همانجا حساب کار خودم را کردم اما وقتی ديدند کيفم را روی ميز معلم گذاشتم٬‌ نا اميد يا شايد هم اميدوارتر شدند. به سرعت از رديف های جلو چهره ها را از مقابل دوربين چشم گذراندم. هر چه عقب ترنگاه می کردم چشمم بيشتر سياهی می رفت. تقريبا تمام بچه ها از من بزرگتر بنظر می رسيدند و من در اين انديشه که با اين بچه ها چگونه کنار خواهم آمد! مدير شروع به معرفی کرد. آقای «فرهنگ» معلم فلسفه و منطق شما هستند. همه يکصدا با آهنگ خاصی که حاکی از شادی عريان بچه ها از تعطيلی احتمالی کلاس در آخرين ساعت بعد از ظهر بود٬ گفتند: « آقا ما الان درس عربی داريم» و مدير گفت:« سا کت...» «خوب٬ ايشان معلم عربی تان هم هستند» که همه ساکت شدند. اما اين سکوت لحظه ای دوام نيافت. هيولايی با سر تراشيده که بنظر می رسيد تمام سالهای تحصليش را سه سال در يک کلاس مانده و تجربه فروان اندوخته و از آموزشهای چاله ميدان هم حظی وافر برده است٬ با احترام تمام بلند شد٬  سرش تقريبا به سقف می خورد! قدش هم احتمالا از ۱۹۰ بلند تر بود٬ اندام ورزشی و بازوهای ضخيم داشت. گفت «ببخشيد آقا ما يه سوال داريم.»

-بفرماييد

«آقا ايشون آچار فرانسه هستند؟» تمام کلاس يک پارچه زدند زير خنده. هرچه بود تعطيلی گيرشون نيامده بود. درعوض می دانستند که من برای اولين روز کلاس به حساب اينکه قرار است درس فلسفه و منطق بدهم آمده ام و احتمالا هيچگونه آمادگی برای درس عربی ندارم. با لبخند رضايت سرجايشان نشستند و ما هم که خودتان می دانيد!!! کم نمی آوريم. کاری ندارم از همان روز اول بهترين دوستانم را در همان دبيرستان يافتم. و سال خوشی با هم داشتيم.

۲- خوب آدم که آچار فرانسه بار آمده باشه همينه ديگه! دلش می خواهد در همه زمينه ها متخصص بشود. در مورد همه مسائل اعم از حقوقی٬ سياسی٬ اقتصادی گاهی مهندسی٬ و حتی «فرهنگي»! اظهار نظر کند. و تازه فکر می کند کلی بهش ظلم شده و حقش را خورده اند و گرنه من آن می بودم که رستم هم نبود پهلوان!

دو و نيم: در وبلاگ اکسيژن يکی از خانمها (مرجان يا زهرا٬ چه فرقی داره هر دوتاشون يکی هستند ديگر.**) اشاره ای به مرحوم دکتر شريعتی داشتند که کلی در قسمت پيامهايشان افاضات متعددات شده و هرکسی نظری و سخنی گفته. حقير که از جمله تخصصهای آچار فرانسويش يکی هم «علم شريعتی شناسي» است و هرگز نفهميده اين کلمه «ويار» يا «وير» که خانمها مرتب بکار می برند چه مفهومی دارد٬ امروز به کشف اين حقيقت نايل آمد و فهميد «وير» يک چيزی تو مايه های همان احساسی است که بنده برای اظهار نظر شريعتی شناسانه در مورد آن مطالب داشتم. اما چون پسر خوبی هستم٬ جهت مبارزه با نفس (نه بابا وقتش را ندارم) ديگر سرتان را درد نمی آورم.***

* هنوز هم بعد از قرنی دانشجو هستيم به خدا...

** پاورقی: بابا بالله منظورم اين نبود که دو تا خانم مساوی يک آقا هستند. منظورم اين بود که هر دو در نظر حقير مساويند! 

*** ولی انصافا بابا اين يکی ديگه حق منه. انشا الله کتاب «دکتر شريعتي» حقير که چاپ شد می خوانيد ديگر!

بعد از تحرير. باورتان ميشه اگه من اين را جهت احتياط کپی نمی کردم. همه چيز پريده بود!؟

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.