به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

کاروان آفتاب

 
۱۳۸۳/۱٢/۳

در تمام مسير حرکت از مدينه به مکّه و از آنجا به سوی کربلا هر وقت کاراوان عشق توقف می کرد و دو باره به حرکت در می آمد٬ ابوالفضل به سرعت به سمت خواهرش می رفت و عنان اسب می گرفت٬ زانو خم می کرد تا زينب کبری سلام الله عليها پا روی زانويش گذاشته و سوار شود. و اکنون زينب برادرش را می خواهد تا به همراه آفتاب به سوی شام حرکت کند. وسيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون.

هردم که خواستم بنهم پای در رکاب
زانو نمود خم که بيا ای دل از حباب

اينک کجا٬ کجاست برادر که می رود
برروی ناقه خواهر او سوی آفتاب

يک آفتاب بر سر نيزه به پيش رو
هفتاد ماه پشت سر همه با خون خود خضاب

قربان غيرتی که رها گشته پيکرش
در پيش آب ليک خجل از تو روی آب

برگرد ای برادرم که ببينی که زينبت
خم کرده زانوان خويش که بالا رود رباب

يک زن برای رهبری کاروان بس است
يک شيرزن٬ زنی که دلش گشته چون کباب

اينک برادرم تمام زنان روی ناقه اند...
زانو  بيار  تا نکند  دشمنم  عتاب

عباس من بيا که ببينی که خواهرت
يک سوخته حصيربه سر کرده چون حجاب

دستت کجاست تا که بگيرد عنان من
من زينبم٬ زنی که نمی ديدش آفتاب
 

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.