به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

مشاعرهء فرهنگستان با شاعرانه

 
۱۳۸٢/۱/۳٠

سلام٬
ابیاتی که در زیر می خوانید حاصل پیام هایی است که حقیر و دوست عزیزمان آقای سعیدی راد (صاحب امتیاز وبلاگ شاعرانه) در وبلاگهای همدیگر یاد داشت کرده ایم که به شکل باالبداهه نوشته شده و بدون هیچ تغییر در اینجا تقدیم می گردد. بدیهی است که چاپ این اشعار بااجازه آن عزیز صورت گرفته است.

کوپه قطار (سعیدی)
هرچند که انتظار سهم من و توست
يك شاخه گل از بهار سهم من و توست

آرام قطار عاشقی راه افتاد
يك کوپه از این قطار سهم من و توست!

فرهنگ
«يک کو په از اين قطار سهم من و تو است»؟

ازکوپه خالی قطار داغون
يک صندلی شکسته سهم من و توست

چون زور تو بيشتر ز من می باشد
پس صندلی شکسته هم مال توست!!

سعیدی
آن خنده دسته دسته سهم من و توست
کشتی به گل نشسته سهم من و توست

يک صندلی از کوپه خالی قطار
هر چند کمی شکسته سهم من و توست!


فرهنگ
لبخند قشنگ دختران زان تو است
لبخند تمسخر ولی از آن من است

کشتی به گل نشسته هم مال من است
از گل چو برون آورمش مال تو است.

سعیدی
عشق اين غزل سپيد در جان شماست
آن صندلی و کوپه غزلخوان شماست

کشتی به گل نشسته سهم دل من
آن قايق تند رو هم از آن شماست.

فرهنگ
من خود غزل سپيد و عشق و شررم
بر روی شکشته صندلی هم نپرم

کشتی که کنون زگل برون آمده است
گفتم که تو مالکی و من هم ضررم

سعیدی
ای آنکه پر از عشق و غرور و شرری
هشدار! که تو کوپه ما نپری

چندی ست که زن دارم و فرزند ولی
تو عاشقی و هنوز هم يک پسری!...

فرهنگ
در حرف شما تناقضی هست عيان
چيزی که عيان است چه حاجت به بيان

از عشق پرم٬ چگون مغرور شوم؟
هرگزنتوان کرد غم عشق نهان.

« فکيف تنکر حبا بعد ما شهدت
به عليک عدول الدمع والسقم.»



خوش آمديسعیدی
اي عشق كه در شعله تو دود شدم
خوش آمدي ! از داغ تو خشنود شدم

ديروز فقط بركه اي از غم بودم
امروز ولي با نفست رود شدم!

فرهنگ
در شعله من دود شدی نوشت باد
در راه ضرر سود شدي نوشت باد

ديروز اگر شادی٬ اگر غم بودی٬
امروز که چون رود شدی نوشت باد.

سعیدی
از شعله تو کمی غم آلود شدم
در نزد شما دچار کمبود شدم

ديروز "قبول" شد دلم پيش شما
امروز ولي چه حيف! "مردود" شدم!


فرهنگ
شايسته دوستی فقط خوشنوديست
کمبود کجا بود٬ فقط بهبوديست

هر کس که قبول افتد اندر نظرم
همواره بدان که ایمن از مردوديست

يادگاری سعیدی
بر پيرهن خويش غباری داريم
از عشق هنوز يادگاری داريم

هر چند خزان به جانمان افتاده ست
ما نيز برای خود بهاری داريم!

فرهنگ
بس کن به غبار پیرهن نازی نیست
عشق است فرا راه و دگر بازی نیست

اکنون که «خزان به جانمان افتاده ست»
یک پرده دگر مانده٬ ولی سازی نیست

« رفیقی که کنارمان نشسته می گه:
یک کهنه بخاری و دگر گازی نیست!!!»


سعیدی
خشنود شدم از اين رباعی هايت
از خنده گاه گاه روح افزايت

اين شعر که خون آن حلالت بادا
قربانی شعرهای بی همتايت...

فرهنگ
خونریز نیم که خون شعرت ریزم
کس گفته به تو که شاعر خونریزم؟!

گر شعر تو را کشم قصاصم بکنی
این بوسه که نیست تا از آن بگریزم!

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.