به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

چگونه اولين «قاتل» خلقت داماد خاله ما شد!

 
۱۳۸٢/٢/۸

حتما برای شما هم اتفاق افتاده که بد جوری دلتان می خواهد مطلبی را اينجا بنويسيد ولی بنا به ملاحظاتی عطايش را به لقايش می بخشيد و يا اگر نتوانستید در برابر هوس دلتان مقاومت کنيد٬ خدا خدا می کنيد که افرادی آن نوشته را نخوانند. مطلب امروز ما هم يکی از اونهاست. خدا کند که داماد خاله جون اينطرفها پيداش نشه که اگه يه بلايی سر دختر خاله بيايد من نمی توانم جوابگوی خاله جون باشم.

خاله جون ما از وقتی که بچه بوده داستانهايی از زبان مادرش در مورد يکی از همسايه ها شنيده بوده که يک نوع دلخوری (والله دلخوری که نه در حقيقت دشمنی) نسبت به اين خانواده پيدا کرده بوده. حالا علت اين دلخوری خود داستان طولانی و جالبی است که اگه اينجا بگم٬ دختر خاله همين فردا طلاقش داده شده. پس اون پيش کش.

به هر حال این احساس در خاله جون بوده تا اینکه بزرگ می شه و با یک عالم جلیل القدری ازدواج می کنه ( روحش شاد؛ همیشه دلم برای مواعظ نابش مخصوصا روضه های ماه محرم و ایام احیاش تنگ می شه) و خودشان هم که یه پا مجتهده بودند٬ می شوند مرجع(ه) عام و خاص برای مشاوره و پاسخ به سوالات مذهبی مردم. تا اينکه يه روز خانم اين همسايه که ذکر خيرش رفت٬ شرفياب می شن محضر خاله جون ما که خداوند يه نوه به ما داده و ما تصميم گرفته ايم يه اسم خوب براش بذاريم. البته مشکل فقط انتخاب يکی از دو نام هست. فقط می خواستم مطمءن بشم کدوميک از این دو برادر- هابیل و قابیل - خوبش هست که می خوام اسم اون را رو نوه ام بذارم. و تا خاله مياد دهنشو باز کنه٬ «شيطانکش» مثل قاشق نشسته می پره وسط و زود ميگه «قابيل»!! پیر زن بیچاره هم شادمان از اینکه اسم مورد نظرش را برای نوه عزیزیش پیدا کرده٬ با یه عالمه تشکر و تعریف و تمجید از خاله به خونه بر می گرده و اسم نوه بیچاره می شه «قابیل».

بعد هم به زودی براش شناسنامه می گیرن و از دست ثبت احوال هم چه جوری در میره نمی دونم. اما قبل از انقلاب که این سخت گیریهای امروزی که نبوده و از نامنامه و اين چيزا هم خبری نبوده و اگه اسم بچه را هویج هم می گذاشتی کسی اعتراض نمی کرد. اين قابيل خوان عزيز سالها هم کلاسی بنده بود و دايما مورد تمسخر دوستان و مدرسه و معلم و نمی دونم چرا هيچ کس هم به فکر تعويض اسم ايشان نبود.

خلاصه روزگار سپری می شه و بعد از بیست و اندی سال و از آنجا که «مال بد هميشه بيخ ريش صاحبشه»٬ همین قابيل می ره خواستگاری دختر خالهء و همه چیز هم به خوبی پیش میره و ایشون می شن داماد خاله ما. حالا بیا و بگو خاله جون٬ چاه نکن بهر کسی...!و من مانده ام که آیا قابیل خان هیچوقت خواهند فهمید که چه کسی این اسم عجیب و غریب را برایش انتخاب کرده بود؟‌ خدا کنه که بدست من نباشه!

البته بلافاصله از همون روزهای اول ازدواج٬ حداقل خونه خاله٬ حرف (ی) از اسم ایشون حذف شد و به قابل تغییر یافت و اخیرا شنیدم که باز به همت خاله جون بنده٬ اسم مناسبی اختیار کردن.
بازهم بگيد آخه به دولت چه ربطی داره که ما اسم بچه مون را چی بذاريم!!

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.