به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

داغی بر دل يزيد

 
۱۳۸٢/۱٢/٥

عُميت عينٌ لاتراک. کور باد چشمی که تورا نبيند. (امام حسين ع)

چورسی به طور سينا اَرَنی نگفته مگذر

که بيرزد اين تمنابه جواب لن ترانی!

اين هم يکی ديگر:

چو رسی به طور سينا اَرَنی نگفته بگذر

که نيرزد اين تمنا به جواب لن ترانی! 

اَرَنی کسی بگويد که ترا نديده باشد

تو که با منی هميشه٬ چه تری٬ چه لَنْ تَرانی

*****

سالها بود که نام ارينب بعنوان دختر بی نظير عرب در همه بلاد اسلامی بر سر زبانها افتاده بود و بيش از يک سال بود که آوازه نام ديگری در کنار نام ارينب در گوشه و کنار دنيای اسلام شنيده می شد. همه از اينکه عبدالله چگونه گوی عشق را از ديگر رقيبان ربوده است سخت می گفتند. پس از ازدواج با ارينب خود عبدالله به اسطوره ای تبديل شده بود که هرروز در شهرهای مختلف افسانه ها در باره اش ساخته می شد. مردی که گل سر سبد دختران عالم را در چنگ خود دارد چگونه انسانی می توانست باشد؟  

اُرينب با آرامش تمام در کنار پنجره کاخ ايستاده بود و باغ انار اقامتگاه والی کوفه را که به تازه گی در آن اقامت گزيده بودند تماشا می کرد. مدتها بود که از همسرش خبری نداشت گاهی طوفانی از اضطراب به وجودش حمله می کرد و گاه به دروازه بزرگ کاخ خيره می شد و در روياهای شيرينش دروازه های اقبال خوشبختی را می ديد که يکی پشت سر ديگری برويش گشوده می شدند. اما سودا مدتها بود که آرامش خويش را از دست داد بود. از پشت دروازه های کاخ بانويش جز خون و جنايت نمی ديد. مدتها بود که کوفه پراز شايعاتی شده بود که فقط همسرجانشين والی از آن خبر نداشت. هر روز خبرهای بدی می شنيد ولی هرگز جرات نمی کرد راز بزرگ را با بانوی خود در ميان بگذارد که سالها کمر خدمت بپايش بسته بود.

امّا عبدالله ديگر همان مرد عشق اُرينب نبود. او که از ميان همه خواستگاران ارينب گوی عشق را ربوده بود هيچ توجهی به همسرش نداشت. از همان روز اول که معاويه او را به جانشينی ولايت کوفه نصب کرد٬ فرشته عشق عبدالله مرد. او هيچ شباهتی به کسی نداشت که زيباترين دختر عرب آن روزگار را به همسری گرفته باشد. از وقتی که بدليل شورشهای مردمی معاويه والی کوفه را به دمشق فرا خوانده و عبدالله را به جانشينی موقت او برگزيده بود او خود را در يک قدمی حکومت کوفه می ديد و تنها يک آروز در سر داشت و آن امارت بی چون و چرای کوفه بود.

طناب زنگ دروازه جنوبی باغ که ويژه ورود قاصدان خليفه بود کشيده شد. سودا به وحشت به سمت در دويد. نگهبان از ورود قاصدان سواره خليفه خبر دادند که شبانه از دمشق وارد کوفه شده بودند و در سپيده دم قصد ديدار با جانشين والی شهر را داشتند.

نگهبانان قاصدان معاويه را به داخل کاخ راهنمايی کردند و در اتاق ويژه پذيرايی از ماموران خليفه از آنان پذيرايی کردند. اما قاصدان با ياد آوری فوری بودن ماموريتشان قبل از صرف صبحانه خواستار ديدار با والی شدند. عبداله که قبل از نماز صبح در دفتر کارش حاضر شده بود بلافاصله ماموارن خليفه را به حضور پذيرفت.اما در يک لحظه احساس خطر کرد که چرا ماموران خليفه بر خلاف روال معمول حتی حاضر نشده اند پس از اندکی استراحت و رفع خستگی راه طولانی به حضورش برسند؟ آيا خليفه قصد بر کناری او را کرده بود؟‌ نه اينگونه نمی تواند باشد! توجه خليفه به عبدالله در اين روز ها بسيار بيشتر از اين است که اتفاقی بدی در شرف وقوع باشد!  آيا به معاويه خبر داده بودند که عبدالله هم از پيروان اهل بيت پيامبر است؟ راستی٬ چه بلايی بر سر والی کوفه آمده بود که چند ماهی است که به مرکز حکومت احضار شده و عبدالله جانشينی او را بر عهده گرفته است؟  پيام خليفه کوتاه بود. «جهت مشاورهء بسيار مهمی فورا کسی به جای خود بگمار و همين امروز به همراه ماموران من عازم دمشق شو». و عبدالله به ياد آورد که اين دقيقا شبيه همان نامه ايست که برای والی پيشين ارسال شده بود!  

عبدالله از اتاق بيرون آمد و از خدمتکاران خواست در پذيرايی از مهمانانش نهايت حساسيت و دقت را بخرج دهند و بهترين اتاقها را برای استراحت آنها اختصاص دهند تا خود مقدمات سفر را فراهم کند. در اين لحظه گويا عبدالله تمام مشاوران سياسی خود را فراموش کرده بود٬ يک باره بياد همسرش افتاد. آری تنها ارينب است که اين شامه قوی سياسی را دارد. بايد از او بپرسم مقصود معاويه از احضار من به دمشق چيست.

ادامه دارد.

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.