به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

داغی بر دل يزيد (قسمت دوم)

 
۱۳۸٢/۱٢/۱٠

توجه: درقسمت اول نيز ويرايش مختصری صورت گرفته است.

سودا مشغول تهيه غذای بانويش بود که ناگهان دروازه اندرونی کاخ گشوده شد. هيچ کس جز خود عبدالله و نگهبانان ويژه زن که عمدتا از کنيزان سياه بودند از اين دروازه تردد نمی کردند. سودا می دانست که عبدالله بسيار دلمشغولتر از اين است که ياد همسرش کرده باشد٬ پس اين چه کسی می توانست باشد که از در اندرونی قصد ورود به اقامتگاه همسر والی را دارد؟ و با کمال تعجب عبدالله را ديد که از در وارد شد. دو نگهبان همراهش پشت در ايستادند و عبدالله با قدمهای سنگينی وارد تالار شد. سودا قبل از اينکه به فکر اين باشد که ورود عبدالله را به ارينب اطلاع دهد٬ دزدانه به يکی از نگهبانان نزديک شد و با اشاره از اخبار جديد پرسيد. نگهبان هم با اشاره به او فهماند که عبدالله بزودی قصد سفر به شام را دارد.

بلافاصله به عقب برگشت و زودتر از عبدالله وارد اقامتگاه ارينب شد و خبر ورود عبدالله را به اطلاع همسرش رساند. خواست چيزی بگويد که عبدالله هم وارد شدو ارينب با اشاره از سودا خواست که از سالن خارج شود.

باديدن سايه عبدالله لبخندی مليح و عاشقانه برلبهای ارينب نشست. او که که مدتها بودحتی فرصت کوتاهی برای گفتگو با عبدالله بدست نياورده بود٬ چند قدم سريع به سوی همسرش برداشت و خواست خود را در آغوش همسرش رها کند٬ اما عبدالله که لباسهای رسمی حکومتی به تن داشت و شمشيری بر کمر بسته٬ با برخورد رسمی مانع اينکار شد. «گوش کن ارينب٬ همين الان قاصدان خليفه از شام وارد شدند. فرصتی نيست. خليفه مرا به پيش خود خواسته است و تا طلوع آفتاب به همراه قاصدانش دروازه های کوفه را ترک خواهم گفت. فقط خواستم بپرسم به نظر تو مقصود خليفه از اين کار چيست؟»

ارينب دست همسرش را گرفت و نگاهی نافذ به چشمان همسرش انداخت.  ببين عبدالله از وقتی که اين مقام لعنتی را گرفته ای٬ درست است که من وارد زندگی کاخ نشينی شده ام و کنيزکان بيشماری کمر به خدمتم بسته اند اما من... و بلافاصله عبدالله سخنش را قطع کرد. ارينب٬ اکنون که اقبال به ما روی آورده است چاره ای جز استقبال ندارم. کار حکومت که شوخی نيست. من بايد گوش به فرمان خليفه باشم نه گوش به فرمان تو! اگر ميتوانی جواب سوال مرا بده وگرنه فعلا به خدا می سپارمت.

ارينب لختی درنگ کرد و گفت. شايد معاويه ترا خواسته است تا حکم رسمی ولايت کوفه را به دستت دهد و دستور سرکوب هرچه بيشتر ياران حجر را صادر کند. معاويه می داند که با نفوذی که تو در ميان مردم کوفه داری تنها کسی هستی که می توانی ياران حجر را سرجايشان بنشانی و آرامش را به ولايت کوفه برگردانی. شهر هرروز بی قرارتر می شود. فکر نمی کنم معاويه قصد برکناری ترا داشته باشد. تو که تا کنون جز خوشخدمتی کاری نکرده ای. و اين جمله را با طعنه خاصی گفت.

عبدالله که هميشه به شامه سياسی همسرش ايمان داشت خيالش راحت شد و با همسرش خداحافظی کرد و از در خارج شد. سودا بلافاصله وارد اتاق شد و ارينب خبر سفر همسرش را به مقر خلافت به او داد. سودا هم چينی بر پيشيانی انداخت و با لحنی نگران کننده گفت «راستش٬ اگر می توانی مانع اين سفر شو من دلم نسبت به اين سفر بدبين است می ترسم اتفاق بدی برای همسرت بيفتد.» اما ارينب به او اطمينان داد که معاويه قصد بدی ندارد و عبدالله بزودی با حکم رسمی ولايت کوفه به کوفه باز خواهد گشت.

بيش از سه ماه از سفر عبدالله به شام سپری شده بود و ارينب بی صبرانه روزها و ساعت ها را برای بازگشت همسرش می شمرد. سفر بيش از اندازه به طول انجاميده بود. يعنی معاويه با عبدالله چکار دارد که اينهمه او را در شام نگهداشته است؟ آيا او قصد جان عبدالله را کرده است؟ اما او که... اينها افکار آشفته ای بود که ارينب را هرروز آزار می داد. اما در کوفه حتی بچه های کوچه هم می دانستند که بزودی جشن بزرگی در مرکز خلافت بر پا خواهد بود. ارينب که بی خبرترين زن کوفه بود به هرچيزی جز آنچه که در شرف وقوع بود می انديشيد و خسته از افکار پريشانش به کنيز خود سودا پناه می برد.

- «سودا٬ فکر می کنی معاويه بخواهد عبدالله را بکشد؟ اما نه او که کاری جز خوش...» وسودا در دل به بی خبری بانوی خود تاسف می خورد اما بخاطر علاقه زيادی که به او داشت از ترس اينکه مبادا ذره ای دل آزرده شود هرگز حاضر نبود از شايعاتی که در کوچه و بازار بود او را با خبر سازد. اين دو در حقيقت دو دوست صميمی بودند و ارينب از اولين روزهايی کودکی اش اين دختر سياه چرده مهربان را در خانه خود ديده بود که بيشتر از مادرش در خدمت او بود. سودا تنها چند سالی از ارينب مسن تر بود و همواره چون کودکی هم سن با او بازی ميکرد و به دليل همين محبت زياد بعد از ازدواج با عبدالله از مادرش خواست که سودا را با او به خانه همسرش بفرستد. و پس از مرگ مادرش او را هم مادر و هم خواهر خود می شمرد.

در شام:  

وقتی عبدالله وارد شام شد٬ چيزی در دروازه های شهر ديد که باور کردنی نبود و بلافاصله خودش را سرزنش کرد که چرا اين را در طول راه از رفتار قاصدان و سربازان معاويه اين حقيقت را در نيافته و چرا در طول مسير خود را با افکار نگران کننده آزرده است. آذين بندی دروازهای شام از دور پيدا بود و تابش اشعه بامدادی خورشيد درخشش خاصی به آن می داد. عبدالله که برای اوليه بار به اين شهر وارد می شد قبل از اين تنها شنيده بود که معاويه در شام برای خود بهشتی چون بهشت شداد ساخته است. وقتی نزديک تر شدند بر شدت تعجب اش افزوده شد. بر دروازه شهر نوشته بزرگی بر روی يک پارچه اطلسی آويزان بودکه حاشيه ای زربفت نوشته را در ميان گرفته بود و رويش نوشته بودند «قدوم والی کوفه به شام مبارک باد.» تا آن لحظه عبدالله همواره خود را جانشين والی می پنداشت. اما ديگر جحتی بالاتر از اين نمی توانست باشد. در پايتخت خلافت معاويه رسما او را به عنوان والی اعلام کرده بود و بالاتر از همه آذين بندی ويژه مرکز خلافت برای ورود والی کوفه که هنوز حکم ولايت در دست ندارد بی سابقه ترين چيزی بود که در تمام عمرش می ديد.

در مقابل کاخ سبزمعاويه سربازان به رديف صف کشيده بودند و به محض اعلام ورود عبدالله به شهر احترام نظامی خاصی بجای آوردند. مروان يکی از نزديک ترين مشاوران معاويه شخصا به استقبال عبدالله آمد. و اورا از دروازه کاخ استقبال کرد. وقتی از در وارد می شدند. در گوشی به عبدالله متکلی انداخت و گفت رفيق هوای ما را هم داشته باشی٬ با اين استقبالی که خليفه از تو کرده زود است که ولايت بصره را هم به عنوان جهيزيه... و انگاه اندکی مکث کرد و با گزيدن لبان خودش ادامه داد به بلاد تحت حکومتان اضافه کند. اما عبدالله که گويا فقط خوابی آشفته می بيند گيج و منگ بود و از هيچ چيز سردر نمی آورد. سری به علامت توافق تکان داد و با غرور خاصی بدون اينکه متوجه جايگاه واقعی مروان شده باشد وارد کاخ سبز شد.

از ورودی دروازه تا انتهای پله های پهنی که به ورودی کاخ منتهی می شد فرش سرخی با حاشيه های سبززيتونی پنهن شد بود. کنار فرش به فاصله دو قدم تا بالای أخرين پله انبوهی از سربازان مجهز به کلاه خود و سلاح به رديف ايستاده بودند. به محض ورود عبدالله مارش نظامی نواخته شدو خبر ورود وی با عنوان والی کوفه اعلام شد.

نگهبانان درب اصلی کاخ را گشودند و مروان به همران دو نگهبان ويژه در سمت چپ و راست عبدالله را وارد تالار استقبال کرد. معاويه که با تبختر خاصی بر روی تخت نشسته بود و به محض ورود عبدالله از جای برخاست و چند قدم به استقبال او برداشت و عبدالله را در آغوش گرفت. بعد از خوش آمد گويی مختصر. دستور داد عبدالله را به سالن بزرگی راه نمايی کنند تا مشغول استراحت شود و پس از رفع خستگی روز بعد با خليفه ديدار کند.

مروان پس از دادن دستورات لازم جهت استقبال مناسب از والی کوفه بلافاصله به سمت اقامتگاه يزيد که با سنگهای مرمر سرخ در کنار کاخ سبز معاويه ساخته شده بود رفت. يزيد که مشغول بازی با ميمون کوچک خود بود تا وقتی که مروان با دست محکم روی شانه اش کوبيد از جا تکان نخورد. مروان گفت رفيق شکار وارد شد هنوز مشغول بازی با ميمون هستی؟

 

ادامه دارد.

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.