به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

داغی بر دل يزيد (قسمت سوم)

 
۱۳۸٢/۱٢/۱٤

مروان پس از دادن دستورات لازم جهت استقبال مناسب از والی کوفه بلافاصله به سمت اقامتگاه يزيد که با سنگهای مرمر سرخ در کنار کاخ سبز معاويه ساخته شده بود رفت. يزيد که مشغول بازی با ميمون کوچک خود بود تا وقتی که مروان با دست محکم روی شانه اش کوبيد از جا تکان نخورد. مروان بارامی نرمهء گوش يزيد را گرفت و صورتش را به سمت خود برگرداند و گفت: رفيق شکار وارد شد هنوز مشغول بازی با ميمون هستی؟

-شکارهای تو بدرد خودت می خورد. بگو از ارينب چه خبر داری؟ و زير لب شروع کرد به خواندن اشعاری که تازگی در عشق ارينب سروده بود.

باده ها را پرکنيد از شهد نوش
گر محمّد خوش ندارد٬ سنّت عيسی بنوش

زان تيمّم جايز آمد پيش ما
دامنش بر خاک می ساييد دوش

******
اراک طروبا ذالشجی مترنّمِ  
تطوف باطراف السجاف المخيمِ
حجازية العنين نجديّة الحشی    
خفاجيه الاجفان طيبة الفمِ
لها صوت داوودٍ و صورة يوسفٍ    
وحکمة لقمانٍ و عفّةُ مريمِ
ولی حزن يعقوب و کربة يوسفٍ  
و آلام ايوبٍ و وحشة آدمِ
خذوا يا للرجال فاننی      
رايت بعينی فی اناملها دمی
ولا تقتلوها اين ظفرتم بقتلها      
بلی واسئلواها کيف حلّ لها دمی
ولو لم تَمُسّ الارض فاضلَ بُردها
لما جاز عندی بالتراب التيمّمِ
وان حرمت يوما علی دين احمدٍ
فخذها علی دين المسيح بن مريمِ

مروان سيلی نوازشگرانه ای به صورت يزيد زد و گفت: شوهر ارينب را می گويم احمق جان. و گرنه در کار شکار حيوانات سگهای فرزند خليفه از ما زرنگترند. يزيد که انگار از خواب مستی تازه بيدار شده باشد بی اخيار دستهای مروان را گرفت و بشدت از او آويزان شد.

-ها... شوهر ارينب چی؟ کشتيد؟ از اول می دانستم که کار تو حرف نداره.

-نه احمق٬ تازه آورديم در دارالخلافه الان هم بر روی تخت خواب پر قو خوابيده. بزودی هم می شود داماد خليفهء مسليمين جناب معاوية بن ابی سفيان. پدرت می خواهد خواهر ترشيده ات را به اين بيچاره قالب کند. ما که وقتی جوانتر بود هرچه التماس کرديم به ما نداد.

-به سياست بازيهای پدرم گوش نکنيد. همين امشب کسی را مامور کن کارش را تمام کنه.

مروان قيافه جدی به خود گرفت و گفت: من هيچوقت نفهميدم که معاويه به چه جراتی می خواهد سرنوشت حکومت را به دست اين احمق سگ باز بسپارد! و بلا فاصله متوجه خطايش شد و دوباره حالت شوخی گرفت و موهای کم پشت ريش يزيد را گرفت و گفت آخه گزيد٬ سياست ساز و کار داره. همينجوری که نيست يکی را امروز به ولايت کوفه نسب کنی و فردا بکشی. بايد يه مدت ديگه هم دندون رو جگر بذاری. پدرت بخوبی می دونه چه کار می کنه! و با لحن متملقانه ای ادامه داد مخصوصا که مشاوری مثل مروان ابن حکم کمر به خدمتش بسته است. 

عبدالله که چندين روز متوالی بر پشت اسب به سوی دمشق تاخته و بشدت خسته بود در يکی از بهترين اتاقهای کاخ سبز مشغول استراحت شد. کنيزکان معاويه در سالهتای اطراف اقامتگاه عبداله می چرخيدند و در تمامی لحظه ها آماده خدمت بودند. روبروی پنجره اتاقی که عبدلله در آن اقامت داشت گلخانه بزرگی بود که پراز درختچه های کوچک  و زيباي چينی و گلهای رنگارنگ بود. در آن طرف گلخانه٬ ينچره اتاق ديگری به سمت گلخانه باز بود. عبدالله پس از يک حمام گرم وقتی به اتاق خودبرگشت٬ با اينکه بسيار خسته بود لختی محو تماشای گلخانه شد و در امواج روياهايش به سياحت پرداخت يک لحظه بياد ارينب افتاد و عشق  ديرين او. بياد باغ سيب پدر ارينب و بياد گلهای وحشی کنار باغچه که در دوران نامزدی اش به همراه همسرش کنارشان می نشست و دستهای لطيف و انگشتهای باريک و بلند ارينب را که مشغول پرپرکردن گلهای محمدی بود تماشا ميکرد.

 وقتی سرش را بلند کرد. دختر بسيار زيبايی را ديد که لباسهای سفيدی و نيمه نمايانی برتن دارد در حاليکه نيم رخی ازصورتش به سمت گلخانه است بر لب پنجره اتاق مقابل نشسته است. دخترک با اينکه رنگ گندمی و دلچسب ارينب را نداشت  و بر عکس او سفيد چهره بود در لباسهای درباری و از لابلای گلها بسيار زيباتر از ارينب به نظرش رسيد. دختر وقتی متوجه شد مهمان جديد اورا ديده است از لب پنجره با عشوه خاصی بلند شد و پرده های توری اتاقش را کنار زد و دو باره کنار پنجره برگشت و اينبار بر لب پنجره نشست و ياهايش را از به سمت بيرون گلخانه آويران کرد.

عبدالله نمی دانست اين دختر کيست اما به يقين طرز لباس پوشيدن و جايگاه اتاقش در قصر معاويه نشان می داد که او بايد  يکی از دختران دربار معاويه يا همسر يکی از درباريون مثل مروان باشد. در همين لحظه يکی از کنيزکان که به خدمت عبدالله گمارده شده بود وارد شد. دخترک سينی نقره ای در دست داشت که يک تنگ شربت سرخ خوش رنگ با دو ليوان بلند رومی بر آن بود. او با طنازی خاصی به سمت عبدالله قدم برمی داشت. عبدالله به سرعت خود را از کنار پنجره عقب کشيد و بر روی يک صندلی که کنار ميز نقره کاری شده کوچکی اندکی دورتر از پنجره قرار داشت نشست. قبل از اين که حرفی بزند دخترک يکی از ليوانها را که از قبل پربود به عبدالله تعارف کرد و گفت اسم من زرقاء است و سرپرستی کنيزکان اقامتگاه مهمانان خليفه با من است. اگر مهمان خليفه چيزی لازم دارند همگی درخدمت هستیم. عبدالله کمی درنگ کرد و گفت. سپاسگزارم. خسته هستم و می خواهم اندکی استراحت کنم. لطفا مرا برای نماز صبح بيدار کنيد. درخواست اين مهمان ناوارد اندکی به نظر زرقاء عجيب امد و احساس کرد که عبدالله سوالی ديگری داشت و در حقيقت برای رد گم کنی اين درخواست را از او کرد. قبل از اينکه زرقاء از اتاق خارج شود عبدالله فکری به ذهنش رسيد! آيا به اين شربت معاويه می تواند اعتماد کند؟‌! زرقاء را را صدا کرد و پرسيد چرا دو ليوان به همراه شربت برايش آورده است؟ زرقاء بی درنگ جواب داد  برای اينکه اگر مهمان خليفه دوست داشت همسخنی داشته باشد... و سخنش را نا تمام گذاشت. بهانه خوبی بود. عبداله جمله او را تکميل کرد٬ «و اگر آن هم سخن زنی چشم آبی باشد؟» زرقاء با زيرکی تمام جواب داد. با کمال افتخار! ولی اجازه بدهيد به دختران ديگر سفارشهايی بکنم و بزودی برگردم!

وقتی زرقاء از اتاق خارج شد عبداله بدون اينکه از جايش بلند شود به ينجره اتاق روبرويی خيره شد و دخترک زيبا روی دربار را ديد که از کنار ينجره به سمت داخل اتاق رفت. لختی نگذشته بود که زرقاء دو باره وارد شد. و بر روی صندلی ديگری روبروی عبدالله نشست. 

هنوز شربت مرا امتحان نکرده ايد؟ حتما خوشتان خواهد آمد. و عبدالله جواب داد اما همسخنی نداشتم! زرقاء ليوانی از شربت هم برای خودش ريخت.قبل از اينکه ليوان را به لبش نزديک کند. يکی ديگر ا ز کنيزکان در اتاق را زد و با اشاره زرقاء را به بيرون اتاق صدا کرد. قبل از اينکه از اتاق خارج شود عبدالله پرسيد٬ آيا در اتاقهای روبرو هم مهمانی اقامت دارد؟ زرقا با انگشت به اتاق روبرويی اشاره کرد. دختر سفيد پوش هنوز پشت ينجره محو تماشای گلها بود. گفت:

 اتاق دختر خليفه است و غير از او هيچ کس به اين پنجره ديد ندارد... آهان.. همان... ايشان دختر خليفه هستند. زيباست٬ نه؟!!  و در حاليکه رو به سمت در اتاق می رفت گفت: ببخشيد٬

 همين الان بر ميگردم. 

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.