به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

داغی بر دل يزيد (قسمت چهارم)

 
۱۳۸٢/۱٢/۱٧

با خروج زرقاء از اتاق٬ عبدالله ليوان شربتش را به آرامی از روی ميز برداشت و با احتياط نصف ليوان را در درون حوضی که وسط اتاق قرار داشت خالی کرد و از ترس اينکه اگر تمام ليوان را بريزد ممکن است رنگ آب حوض تغيير کند ليوان نصفه را روی ميز گذاشت. در حاليکه چشمش را به آب حوض دوخته بود با وسوسه تمام دور حوض چرخيد اما بنظر نمی رسيد که رنگ آب تغيير کرده باشد. زرقاء پس از مدتی به اتاق برگشت٬ اما عبدالله که بشدت خسته بود بر روی تخت خواب دراز کشيده بود. او بلافاصله از عبدالله عذر خواهی کرد و از اتاق خارج شد. عبدالله با اينکه خستگی چندين روزه راه را برتن داشت تقريبا تا اذان صبح در ميان رخت خوابی که از پرقو و پارچه های اطلسی لطيف تهيه شده بود می لوليد. انگار خواب برای چشمانش غريبه ای شده بود. انديشه ای او را بشدت آزار می داد. اگر شربت مسموم باشد؟!... آنوقت بزودی تمام ماهيهای قرمز حوض خواهند مرد!  هر نيم ساعت يک بار از جايش بلند می شد و به ماهيهای کوچک حوض خيره می شد. اما ماهيها انگار شاداب تر از هميشه باشند در زير نور کم رمق مهتاب که از پنجره های گلخانه بر روی حوض می تابيد به رقص شبانه مشغول بودند. نزديک اذان صبح در حاليکه آرام آرام با خودش حرف می زد و از اينکه به خاطر بدگمانی بی دليل خواب را بر خود حرام کرده است خود را ملامت می کرد٬ روی تخت خواب دراز کشيد و از شدت بی خوابی و خستگی بلافاصله به خواب رفت.

يزيد در خانه عبدالله!:

همزمان با خروج عبدالله از کوفه٬ يزيد به همراه چند نفر از محافظان خود مخفيانه راهی کوفه و درست در همان شب وارد دارالاماره کوفه  شد بود. محافظان يزيد از همان دروازه ويژه وارد باغ انار دارالاماره گرديده بودند.  نگهبانان دار الاماره که در مقابل يزيدجرات و اجازه هيچ گونه عکس العملی نداشتند درها را به روی يزيد باز کرده بودند و او بلافاصله به اقامتگاه ارينب وارد شده بود. آن شب حتی سودا خدمتکار ارينب در کاخ حضور نداشت وبه ديدن خواهرش در يکی از روستاهای اطراف کوفه رفته بود و ارينب در اقامتگاه خود تنهای تنها بود. يزيد پس از ورود به اقامتگاه ارينب به او گفت که عبدالله را به قتل رسانده است و ارينب هيچ چاره ای جز تسليم در مقابل خواسته های او ندارد. ارينب  با شنيدن اين پيشنهاد با وحشت تمام از درب ديگری از اقامتگاه خارج شد و در تاريکی شب در حاليکه يزيد به همراه محافظانش در ميان درختان باغ دار الاماره او را دنبال می کرد از پشت درختی به درخت ديگری پناه می برد. ارينب فرياد می زد و از مردم کمک می خواست و هر از گاه با سوز عجيبی فرياد می زد عبدالله کجايی تا ببينی فرزند خليفه به حريم تو دست درازی می کند! وقتی يزيد به ارينب رسيد٬ دو نفر از محافظانش راه را بر ارينب سد کردند و او دست به مقنعهء ارينب برد... ارينب فرياد بلندی سرداد....

عبدالله با اضطراب غير قابل وصفی از خواب پريد! چه کابوس وحشتناکی!!!.... احساس می کرد از شدت ترس قلبش قصد خروج از سينه دارد .او وحشتناکترين کابوس عمر خود را ديده بود. از روی تخت پايين آمد و چند قدم به سمت پنچره گلخانه برداشت. اما از ترس اينکه ممکن است کسی او را ببيند و بد گمان شود دوباره به روی تخت برگشت و مشغول مرور خواب خود شد.حالا فقط يک هدف داشت و آن اينکه در اولين فرصت در دارالاماره يزيد را بيند تا اطمينان پيدا کند خوابش درست نيست. راستی اگر واقعا همين اتفاق افتاده باشد چه؟! برای فرار از اين افکار آزار دهنده سجاده ای را که در طول راه به همراه داشت از خورجينش بيرون آورد و مشغول نماز شب شد. هنوز يک رکعت نخوانده بود که دوباره خود را در حال مرور کابوس خود يافت. نمی دانست کجای نماز هست. بدون رکوع به سجده رفته بود. پس از سجده اول به حال تشهد نشست و چند بار گفت: استغفرالله ربی و اتوبه اليه٬ ...اعوذ بک يا الله من الشيطان الرجيم... استغفرالله من الذی يوسوس فی صدرو الناس...لعنتی رهايم کن!!! دوباره بلند شد و شروع به نماز کرد. چندين بار نمازش را شکست و آخر سر هم نتوانست نماز شب را که سالها بود ترک نکرده بود بجا بياورد. قرآنی از روی قفسه برداشت شروع به خواندن کرد. يکی دو آيه خوانده بود که دوباره حواسش پرت شد. شروع کرد به خواندن سوره ناس٬ قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس... من شر الوسواس من شر يزيد الخناس... استغفر الله ربی و اتوب اليه... احساس کرد که حافظه اش آسيب ديده است. دوباره شروع کرد قل اعوذ برب برب برب...

به زحمت سوره را به پايان رساند. بيش از نيم ساعت در تمام شب نخوابيده بود از شدت خستگی و بی خوابی سر درد عجيبی گرفته بود. دوباره به سمت رخت خواب رفت و هنوز چشمانش را خوب نبسته بود که با صدای اذان زيبايی که از مناره های بلند مسجد اموی می آمد از جا بر خاست. می خواست راهی مسجد شود اما احساس کرد حالش به هم می خورد. به سرعت خود را به مستراح رساند... احساس می کرد که روده هايش می خواهد از دهانش بيرون بيايد... پس از اينکه استفراغ کرد کمی احساس راحتی کرد و به سمت تخت خواب برگشت. دشتش را روی پيشانی خود گذاشت٬ از شدت تب می سوخت.

ادامه دارد

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.