به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

داغی بر دل يزيد ( قسمت پنجم تا شانزدهم)

 
۱۳۸٢/۱٢/٢٠

قسمت پنجم تا پانزدهم: برای دوستانی که عجله دارند و حوصله خواندن داستان سريالی... را ندارند.

معاويه بيش از سه ماه عبدالله را در شام معطل کرد و هر روز به بهانه ای ويزايش را تمديد کرد. فراتر از تصور عبدالله برايش سنگ تمام گذاشت تا زمينه را برای رسيدن به اهداف شوم خويش آماده کند. ولی اگر فکر کرديد که قسمت ۱۶ را هم به همين اختصار خواهم نوشت سخت اشتباه کرديد. بعضی از دوستان می خواهند اين سريال در ۱۲۲ قسمت تموم بشه.

داغی بر دل يزيد: (قسمت شانزدهم!! )

معاويه در مدت اقامت عبدالله در شام پذيرايی بی نظيری از عبدالله کرد و تمام شبهه ها را از دل او پاک کرد. در تمام اين مدت شيوه های متعددی برای رام گردن عبدالله بکار گرفته شد. دختر خليفه نيز بشدت مشغول بکار شده بود تا دل عبدالله را بربايد. اما عبدالله که کم کم خود را بر روی نردبان ترقی قدرت می ديد هنوز جرات خواستگاری از دختر معاويه را نداشت.

ديدار با شيوخ حديث معاويه: عبدالله در مدت حضور خود در شام بارها با ابو حريره و ابو درداء برخورد داشت. اين دو که لقب صحابی پيامبر را هم با خود به يدک می کشيدند٬ از جمله کسانی بودند که پيامبر را در زمان حياتش درک کرده بودند و چند حديث هم از پيامبر نقل کرده بودند. معاويه پس از شهادت امام علی وقتی خود را در دستگاه خلافت مطلق العنان يافت اين دو پير مرد را با سکه های زر خريد و به شام برد. کم کم دستگاه تبليغاتی معاويه اين دو را وادار کرد که به جعل احاديثی هم دست بزنند که ابتدا مستقيما در منابر خود به عمل دست می زدند.بدين ترتيب معاويه می توانست برای مشروعيت بخشيدن به حکومت خويش از وجود اينها نهايت استفاده را بکند.کم کم معاويه به پيشنهاد عمرو عاص اين دو پير را به حدی بزرگ کرد که حتی دسترسی مستقيم مردم را به آنان قطع کرد و افراد ديگری را وا می داشت که وقتی اين دو در مسجد حضور داشتند در حضور خود آنها بالای منبر می رفتند و احاديثی بنقل از ابو حريره و ابو دردا نقل می کردند و به پيامبر نسبت می دادند. وظيفه خود اينها هم عمدتا سکوت در مقابل احاديث جعلی بود که از زبان اين دو به پيامبر نسبت داده می شد.

روزی عبدالله نماز عشا را در مسجد اموی شام به پايان رسانده و مشغول تعقيبات نماز در مسجد بود که ابودرداء به همراه ابو حريره به او نزديک شد و پس از سلام او را به منزل خويش برای شام دعوت کرد. و از اينکه در طول حضور اين مهمان گرامی خليفه قصور کرده و نتوانسته در خدمت او باشد بشدت اظهار پشيمانی کرد. ابو حريره نيز با تاييد سخنان رفيقش از اينکه چه غفلت بزرگی را مرتکب شده است داد سخن داد. در ميان گفتگوها از اينکه اقامت عبدالله در شام طولانی شده و او نياز به اختيار همسری در همين شهر دارد سخن به ميان آمد. و هر يک از اين ها از فضل عبدالله سخنها گفتند و اينکه امکان يافتن همسری برای عبدالله در شهر شام از محالات است مبالغه های فروان کردند. ناگهان ابوحريره همچون کسی که کشف بزرگی کرده باشد٬ فرياد زد٬ يافتم! او با بيان اوصاف ارينب و اينکه همسر زيباترين زن عرب شايسته ازدواج با دختری است که بهتر از او باشد٬ گفت. تنها يک نفر شايسته همسری اوست و او دختر خليفه معاوية ابن ابو سفيان است. سخن بر سر خواستگاری به درازا انجاميد. عبدالله با احتياط پيش می رفت ولی تملق گويی های اين دو شيخ بزرگ که خود از ياران نزديک معاويه بودند و شنيدن شدت علاقه معاويه به عبدالله او را از راه بدر کرد. ابو حريره شخصا ماءموريت را بعهده گرفت که در اولين فرصت پيشنهاد را با خليفه در ميان بگذارد و به هر دو نفر اطمينان داد که امکان مخالفت از جانب معاويه وجود ندارد.

چند روز بعد ابو حريره و ابو درداء با هم خدمت عبدالله رسيدند و با خوشحالی فروان اعدام کردند که نظر خليفه به اين موضوع کاملا مثبت است. و او با اشتياق فراوان قصد ديدار عبدالله را دارد تا از چند و چون خواستگاری اطلاع يابد.

وقتی عبدالله به همراه اين دو صحابه رسول خدا! به حضور خليفه رسيدند معاويه لبخندی آشکار بر لب داشت. پس از مقدمه کوتاهی او خطاب به عبدالله گفت. افتخاری بزرگتر از اين که دخترش را به عقد مرد دانشمند و پرهيزکاری چون اودر بياورد برايش متصور نيست. او بدون اينکه کمترين اشاره ای به ارينب بکند تنها يک شرط برای اين ازدواج قائل شد و آن رضايت دخترش بود. در همان جلسه دختر خليفه به حضور خوانده شد. معاويه پيشنهاد عبدالله را با او مطرح کرد.

دختر معاويه با حمد ثنای خداوند و خليفه شروع به سخن کرد:

- «پدرم خليفه مسلمين جهان و ولی امر و مالک رقاب همه عالميان است و چگونه ممکن است او به ازدواجی رضايت دهد و من با آن مخالفت بنمايم! اما فقط يک سوال دارم. چون برای من بعنوان دختر خليفه کسر شان هست که همسر کسی بشوم که همسر ديگری دارد. تنها شرط من برای ازدواج با عبدلله اين است که او همسر ديگری نداشته باشد. حال می پرسم آيا عبدالله همسر ديگری هم دارد يا نه؟‌»

سکوت مرگباری مجلس را فرا گرفت. عبدالله با اشاره سر جواب مثبت داد. معاويه به خاطر جسارت دخترش ظاهرا خود را کمی ناراضی نشان داد اما بلافاصله گفت چون هميشه به دخترم گفته ام اگر او دامادی را که من اختيار کنم بپذيرد من هم هر شرطی خود او برای ازدواج قائل شود می پذيریم٬ نمی توانم عهد بشکنم. حال اين صحابه گرام رسول خدا و اين عبدالله و اين دخترم. هرچه شما و دخترم تصميم بگيريد می پذيرم.  و دختر خليفه جواب داد. «شرط من برای احترام به حرمت خليفه مسلمين است و گرنه... اما هرگز حاضر نيستم از اين شرط خود بگذرم. تنها شرط من اين است که عبدالله همسر خود را طلاق بدهد و اين برای ازدواج با دختر فرمانروای عالم اسلام شرط بزرگی نيست.»

در کوفه

هلال باريک آخرين روزهای ماه در حال غروب در پشت نخلهای کوفه بود و هوا آرام آرام رو به روشنی می رفت. ارينب هر روز پس از نماز صبح در شبشتان بيرونی کاخ والی کوفه می ايستاد و از لابلای نخلهای خرما و درختان انبوه ميوه٬ چشم به جاده ای می دوخت که سه ماه پيش همسرش از انجا رو به شام نهاده و در مدت کوتاهی در طول جاده به نقطه ای تبديل و سپس نا پديد شده بود. او هر روز ساعتها به اميد رسيدن قاصدی به اين جاده چشم می دوخت. سودا صبحانه همسر والی را آماده کرده و به شبستان آورده بود. اما ارينب مثل هر روز غذا را تقريبا دست نخورده رها کرده و در امواج افکار خويش غوطه می خورد. سودا نگاهی به بانويش کرد و آهی از ته دل کشيد و گفت:

بانو٬ بخدا من نگران سلامت شما هستيم. اگر اين شيوه را ادامه دهيد من ترسم از اين است...

ارينب سخن سودا را قطع کرد٬

-سودا٬ تو صدای پای اسب نمی شنوی؟

-صدای پای اسب؟ بانو ترا خدا اينقدر به عبدالله فکر نکن. من مطمئنم او حالش خوب خوب است...

ناگهان غباری از دور پيدا شد. دو سوار به شدت به سمت کوفه می تاختند. ارينب دستهايش را به سوی آسمان برداشت. خدايا جز همسرم و يا خبر سلامتی او چيزی از تو طلب نمی کنم. سواران هر لحظه نزديکتر می شدند. دو اسب سرخ که با زين و يراق اسبهای دربار معاويه تجهيز شده بودند به دروازه های کاخ رسيدند. نگهبانان به ارينب خبر دادند که قاصدان نامه ای از شام آورده اند و حاضر نيستند جز به دست خود ارينب بدهند. قلب ارينب بشدت می طپيد. آيا اتفاق نا گواری برای عبدالله افتاده است! به سرعت خودش را به دروازه کاخ رساند. تا چشمش به نامه افتاد برق شادی در چشمانش درخشيد. خط خود عبدالله در پشت نامه بود. مژدگانی قاصدان را داد و از نگهبانان خواست از آنها پذيرايی کنند. اما قاصدان اظهار داشتند که نامه های ديگری هم برای افراد ديگری دارند و بايد به سرعت به دست صاحبانشان رسانده و همان روز به شام برگردند.

ارينب به سمت سودا دويد. نامه از عبدالله است. پشت دروازه بر روی چمنها نشست و نامه را باز کرد.

بسم الله الرحمن الرحيم

از عبدالله بن سلام به ارينب دختر جحش:

سلام عليکم. عبدالله در حضور شيخين بزرگ ابو حريره و ابو دردا ٬ اصحاب رسول خدا در مسجد اموی شام حضور رساند و به شهادت اين صحابه رسول گرامی و جمعی از مسلمين همسر خود ارينب دختر جحش را سه طلاقه کرد. اين نامه بمنزله سند رسمی اين طلاق است و مومنينی که امضا کرده اند به صدق اين طلاق گواهی می دهند.

والسلام٬ عبدالله ابن سلام.  

ادامه دارد.

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.