به مین مهمان خوشامد می گویم  
 

فرهنگستان

خانه اميد
بايگانی
نامه رسان
 
 

داغی بر دل يزيد (قسمت ششم)

 
۱۳۸۳/۱/٢۸

شرمنده از دوستان عزيزی که داستان را دنبال می کردند. واقعا اين روزها گرفتارم. فعلا نيم ساعت می نويسم تا بعد. البته می دانم که اين نوع نوشتن به داستان بويژه اگر شکل رمان داشته باشد آسيب می زند. اما چاره نيست.

در قسمتهای پيشين گفتيم که معاويه با  نيرنگ و توطئه٬ عبدالله ابن سلام را به دمشق کشاند و او را با وعده های دروغين از جمله وعده ازدواج با دخترش هند٬ مجبور به طلاق همسرش کرد تا او را بعقد يزيد که ديوانه وار در عشق ارينب می سوخت در آورد. و اينک دنباله داستان.

ارينب با خواندن نامه کوتاه عبدالله در نزديک دروازه قصر نقش زمين شد. و از هوش رفت. سودا به کمک کنيزان ديگر با وحشت تمام آب به سر و روی بانويش می پاشيد تا او را از مرگ نجات دهد. اما ارينب گويا روزها بود که جان تسليم کرده بود. از همه وجود ارينب تنها مغزش در عالمی ديگر که سودا و ديگران به آن دسترسی نداشتند در پرواز بود که به مرور خاطرات شيرين عشق عبدالله مشغول بود. بياد آورد آن روزهايی که باران عشق و ابراز علاقه بر سرش می باريد و او در عشق پاکی که برای پسر عمويش داشت همه پيشنهاد ها را رد می کرد. چشمان با نفوذ عبدالله که به سرعت از منظر او می گذشتند همان گونه درخشش داشتند که اولين روزی که عشق اش را به او اظهار داشت. هر چه در عمق آن چشمها خيره می شد اثری از خيانت در آنها نمی يافت و نمی توانست درک کند که چگونه آن هم شيدايی در مدتی کوتاه بکلی از بين رفته باشد. در درون دل خويش هم نمی توانست کينه ای از عبدلله بيابد. آخر چرا؟ سوالی که هيچ جوابی نداشت!

پس از ساعتی تلاش که برای سوادی شيفته بسيار سخت گذشت ارينب به هوش آمد اما بلافاصله اضطراب عجيبی به او دست داد و غرق عرق شد. سودا به کمک دختران کاخ٬  ارينب را به اتاق خود برد. ارينب با اشاره دست از همه خواست تا از اتاق خارج شوند وقتی سودا نيز به همراه ديگران و با اکراه يکی دو قدم برداشت٬ نگاهی به پشت سرش کرد و ارينب دو باره با اشاره از او خواست که برگردد. پس از مدتی که سودا بانويش را با بادزن دستی باد زد٬ ارينب آرام آرام لب به سخن گشود. سودا که به نظر خودش دليل پريشانی ارينب را بيشتر بخاطر شنيدن خبر طلاقش می دانست به دقت نگاهش را به لبهای او دوخته بود که از حرکات آرام لبهايش کلمات بريده بريده او را بيرون بکشد. قطرات اشگ همراه با بغضی شکسته بر گونه های ارينب می غلتيدند.

سودا٬ من هر چه زودتر بايد اينجا را ترک کرده و به مزارع و نخلستانهای پدرم در مدينه بروم. از اين سرای نفرين شده بشدت وحشت دارم.

چرا بانوی من؟ هنوز که... و جمله خود را برای شنديدن سخنان ارينب نا تمام گذاشت.

عزيزم سودا٬ در همان لحظاتی که از هوش رفتم خواب وحشتناکی ديدم: در خواب ديدم که در ميان هلهله شاميان بعنوان همسر يزيد وارد شام می شوم!

سودا ديگر سخنی نگفت و ارينب آهی سوزناک کشيد و چشمانش را بست. هر چند گاه چشمان سياه و بی رمقش را باز می کرد و به نگارهای سقف اتاق می دوخت و چون سودا را بالای سرش ميديد دوباره چشمانش را می بست و از ته دل به معاويه نفرين می کرد.

ارينب فردای آن روز به همراه سودا و دو نفر از کنيزانش  تمام زرق و برق خلافت را برای اهلش رها کرده  و مخفيانه قصر والی کوفه را به قصد مدينه ترک کرد.

در شام٬ و کم کم در ديگر بلاد اسلامی داستان اسف انگيز فريبکاری معاويه و اجبار عبدالله به طلاق همسرش دهن به دهن می گشت و نفرت مردم را نسبت به معاويه و دستگاه فريبش زيادتر می کرد. معاويه به شدت از عصيان مردم بر خلافت خويش می ترسيد. برای فرار از اين تهمت با مشورت مشاوران مکّارش از وفای به عهدش در عقد دخترش برای عبدالله بهانه جويی می کرد و مرتب مسئله عقد را به عقب می انداخت. اما اصرار ابو دردا و ابو هريره که حداقل خرقه ای بی روحی از دينداری بر تنشان بود معاويه را مجبور کرد که مجددا به حيله دخترش متوسل شود و خود را از هر گونه دخالت در امر ازدواج او کنار بکشد.

 وقتی ابو دردا برای هند پيام آورد که عبدالله به خواسته او در طلاق همسرش تن داده و اکنون شايشته است که او نيز به عهدش وفا کند. هند پاسخ دندان شکنی داد که امکان هر گونه اصرار را از دست او گرفت. هند گفت: «من برای سنجش مردی عبدالله از او درخواست طلاق همسرش را کردم تا او رادروفای به همسر بيازمايم. چگونه ممکن است من زن کسی شوم که به آسانی بخاطر درخواست زن ديگری٬ همسر خود را که در زيبايی در تمام جهان عرب بی نظير است طلاق می دهد؟ چه تظمينی است که فردا بخاطر درخواست زن ديگری مرا نيز به سرنوشت ارينب دچار نکند. آنوقت اين باعث سرشکستگی خليفه مسلمين می شود. نه من و نه پدرم هرگز به اين ازدواج تن نخواهيم داد. باور کنيد که اگر عبدالله در طلاق همسرش اندکی سر سختی نشان می داد با اشتياق همسری او را قبول می کردم.»

عبدالله که فريب بزرگ را خورده بود کم کم حتی توسط ابودردا و ابو هريره نيز طرد شد. او بارها اجازه ملاقات با معاويه را خواست که هيچگاه اجابت نشد. نگهبانان ماموريت داشتند حتی از نزديک شدن او به کاخ معاويه نيز جلو گيری کنند. در کوچه های شام زنان او را با انگشت نشان می دادند و فحش نثارش می کردن. و کودکان بدنبالش افتاده و متلک می گفتند که اين همان کسی است که دختر باهوش خليفه فريبش داده است. همان سردار نامدار که روزی عنوان ولايت کوفه را يدک می کشيد! گزنده ترين فحش برای عبدالله عنوانی بود که دخترکان کم سن و سال شامی برايش انتخاب کرده بودند. وقتی از کوچه ای عبور کی کرد٬ آنها به صورت دسته جمعی شعرهايی که خودشان ساخته بودند با آهنگی خاص می خواندند٬

« داماد خليفه آمد٬
با پای برهنه آمد٬
 هندو نبينه شايد٬
داماد بی مروت
داماد بی مروت
داماد بی مروت...»

فشار سنگين روانی کم کم عبدالله را به شکل ديوانه ای در آورده بود که ديگر نه پولی داشت که شکم خود را سير کند و نه احترامی که بتواند کار آبرومندی در ديار غربت شروع کند. و نه رويی که بتواند به کوفه برگردد.  بعد از شنيدن خبر نصب زياد( برادر خواندهء معاويه) به ولايت کوفه بر پريشانی اش افزوده شد. هرروز خواب های آشفته می ديد و از حماقتی که در آن گرفتار آمده بود خود را سرزنش می کرد. گاه در انديشه پيوستن به جمع مبارزان و مخالفت با معاويه فرو می رفت. اما آيا بعد از اين خيانت بزرگ کسی به او اعتماد می  کرد؟ يک شب در خواب ديد که از يهلويش کرمی دراز بيرون می آيد و او آن را کشيد و کرمی ديگری سر بر آورد و هر چه به اين کار ادامه می داد کرم ديگری سر بر می آورد. با وحشت از خواب پريد. کم کم احساس می کرد واقعا ديوانه شده و حتی اراده تصميم گيری اش هم از او سلب شده است. گاه خود را در ميان جمعيتی می يافت که در حضور آنان با خودش حرف می زند و بخاطر اعمال ناشايستش خود را سرزنش می کند. گاه می انديشيد که پيش ارينب برود و از او پوزش بخواهد و بگويد که طلاقنامه دروغين بودو بزور وادار شده است که آن را امضا کند. 

روزی عبدالله در خواب ديد که ارينب در جايگاه بلندی ايستاده و جامه حرير سفيدی بر تن دارد و او در گودالی در لجن زاری افتاد است. و هر چه از ارينب کمک می خواهد او اعتنايی نمی کند.  

ارينب روزهای سختی را در مدينه سپری کرد. اما از روزی که وارد مدينه شده بود هر چند وقت نامه های عاشقانه يزيد را دريافت می کرد و اينکه اوقصد دارد رسما او را به همسری برگزيند. علی رغم نفرتی که از معاويه در دل داشت گاه تلخی خيانت همسر به شدت او را می گزيد و وسوسه می شد به درخواست يزيد پاسخ مثبت بدهد. اما بلافاصله بياد حادثه دلخراش قتل حجر بن عدی می افتاد که برادر بهترين دوستش بود و بياد شهادت طلبيهای پيروان حجر و به خاطر اين وسوسه های شيطانی بر خود نفرين می کرد.

پس مدتی کم کم تلخی طلاق ارينب در خاطره ها بيرنگ شد و معاويه رسما ابودردا و ابو هريره را برای خواستگاری از ارينب راهی مدينه کرد. اين دو پس از به جا آوردن مراسم عمره از مکه به مدينه وارد شدند.

ادامه دارد.

Farhang
 

 
آرم

.: کتابشناسی و تاريخ ادبيات فرهنگستان .:.

.: خلوت دیدار .:.


.: بيرنگ .:.

.: بيرنگ سابق .:.