ليال عشر

دلم همچون کو يری خشک و بی روح است
شکافش را نمی بينی؟
شکاف اين ترکهای کويرم را نمی بينی؟
شکافی را کز انجا فجر بی ترديد می ايد!
ليال عشر را باور نمی داری؟
و تنها شاهد تنهاييم
در ظلمت اين تيره شب
نوری زپشت ابرهای تيره؛ مهتاب است
ولی فردا صبوری
اسمان ابيم را غرق انوار تو خواهد ساخت
به دشت اسمانم
صد هزاران چشمک زيبا
چه می رقصند فردا را چو می بينم!
ستاره اسمانم نور باران است از يادت و از نامت
به فردايی که بی ترديد می ايد
امیدم جز به اميد رهايی نيست فردايی که می ايد

/ 1 نظر / 8 بازدید
شیدا

دوست خوبم سلام. خوشحال می شوم اگر امشب به وب لاگم سر بزنی و نظر خودت رو بيان کنی. منتظرت هستم :‌) دوست تو شيدا