وارستگی

می گفتند شيخ پيری آمده است و در مرکز اسلامی ايرانيان مونترال غوغا می کند. شيعيان اعم از عرب و ايرانی و افغانی و اردو زبان برای عزاداری ايام محرم همه به آنجا می روند. من، که هم به دليل نزديکی و هم به دليل انسی که با جمع دانشجويی شهرمان داشتم بيشتر به حسينه مانندی که جای ثابتی هم نداشت و هر سال از اين محل به آن محل می رفت می رفتم. بالاخره آوازه پيرمرد تا روز سوم ماه محرم در تمام مونترال پرشده بود و من هم تصميم گرفتم شبی به پای منبرش بروم تا ببينم اين کيست که همه از او سخن می گويند.

 تقريبا بعد از انقلاب ديگر همه اهل منبر از طلبه های جوان بودند و من در کمتر محفل مذهبی روحانيون سال خورده ای می ديدم که منبر بروند. اگر هم می رفتند معمولا اهل روضه خواندن و گرياندن و گريستن نبودند. روحانيون جا افتاده عمدتا يا لقبی برای خوداز آيت الله و حجه الاسلام و المسلمين کسب کرده بودند و در حاکميت جايی برای خويش يافته بودند. بعضا هم کنج عزلتی گزيده و منابر را تحویل طلاب داغی داده بودند تارهای صوتی قويتری داشتند و بهتر می توانستند فرياد بکشند.

وقتی به مرکز رسيدم ديدم پيرمردی با اندامی فوق العاد نحيف به روی منبر نشته است و عمامه ای سفيد بر سردارد و با آرامش و طمانينه تمام سخن می گويد.  محفل انسی بود و همه جانها گوش شده بود. هر چند گاه هم حضار می زدند زير خنده.موعظه اش مختصر بود و فوق العاده مفيد. احاديثی که انگار سالها بود به گوشم نخورده بود. برای همه تحفه ای داشت. گويا اين پير مجرب همه حاضران را می ديد برای هر کسی به شان و فهمش مطلبی داشت. مثل برخی از اهل منب نبود که ساعتی پای سخنش می نشينی و هيچ چيزی دستت تمی آيد و آخر سر مجبوری به خود دلداری بدهی که من که برای اين روحانی ياآن مداح به مجلس نيامده ام، من برای امام حسين به اينجا آمده ام. و اين يک جمله دلداری تنها طرفه ای است که از اين مجلس با خود می بری. اما شيخ پير توجه همه را با خود داشت از کودکان ۶-۷ ساله گرفته تا اساتيد دانشگاه و پزشک و مهندس و بانوان هم بر خلاف هميش بسيار ساکت بودند.

يک دفعه وضع مجلس منقلب شد. شيخ پير عمامه را از سر برداشت. با حالتی آشفته از منبر پايين آمد و شروع به زدن به سر و سينه خود کرد و جمعيت هم از جا بلند شدند و همه با نوحه خوانی بسيار گيرای اين شيخ پير شروع به سينه زنی کردند. انقلابی بود، شيخ در ميان جمعيت قدم می زد و نوحه می خواند و بر سر و سينه می زد. می گفت در کربلا هم که بوده در حرم حضرت ابولفضل العباس اينگونه روضه می خوانده است.

اين مرد براستی کربلايی بود. هم جمسش کربلايی بود و هم روحش. ياحسين گفتنش از دل جانش بر می آمد. و هنگام سخن گفتن اشک از چشمانش جاری می شد و گاه بغض گلويش را می گرفت. صدايی به غايت حزين و زيبا داشت طوری که اگر قيافه اش را نمی ديدی به هيچ وجه فکر نمی کردی که اين صدای مردی است که در آستانه نود سالگی است.

مجلس تمام شده بود و شيخ پير در کنار ديواری نشسته بود و سفره برای غذا پهن کرده بودند. به سويش رفتم دوستی در کنارش نشسته بود و خواست مرا به ايشان معرفی کند. تا گفت سيد محمد... يک دفعه اين پير نحيف همچون کودکی چابک، تمام قد از جايش بلند شد. دستم را گرفت و به قصد بوسيدن به دهانش نزديک کرد. من که در تمام عمرم چنين رفتاری از يک عالم نديده بودم از شدت شرمندگی نمی دانستم چه کار بايد بکنم. بشدت دستم را عقب کشيدم طوری که احساس کردم دست پير مرد درد گرفت. اما دستم را رها نمی کرد و اصرار که بايد ببوسد. عاقبت چاره ای جز تسليم نداشتم. من هم دست پير را بوسيدم و او دوباره بر پيشانيم بوسه زد گفت که من به فرزندان زهرا ارادات تمام دارم. داشتم از شرم آب می شدم که اين عالم بزرگ در اين سن و سال اينگونه به اهل بيت عرض ارادت می کند و من که نسبتی به رسول خدا می برم هيچ جايگاه خويش  نمی شناسم. با خود گفتم بيچاره شيخ نمی داند که با کارنامه سياهی که ماها داريم رسول خدا از هزار کيلومتری هم ما را به دور برش راه نمی دهد. بعد گفت من هم سيد هستم. به علامت تعجب نگاهی به عمامه سفيدش کردم و بلافاصله سوال مرا خواند و گفت بله من هم سيدم. مادرم از ذريه رسول خداست و من از طريق مادر نسبم به رسول خدا می رسد. و استناد می کرد مگر نه اينکه شما هم در حقيقت از طريق فاطمه زهرا سلام الله عليها است که نسب تان به پيامبر می رسد. و چه با افتخار و اطمينان می گفت اين که مادرش سيد است.

بعد از آن ما شديم مريد شيخ پير و هفت نوبت سفری که در ايام محرم و ماه رمضان به کانادا داشت شاگرد محضرش. هر روز محرم پای منبرش نشستيم و هر روز اين احترامش را به ذريه رسول خدا می ديديم. اگر کودکی هم از سادات می ديد تمام قد به پايش بلند می شد و دست و پيشانيش را می بوسيد. و هيچ گاه اين عادتش ترک نمی شد. اصرار عجيبی داشت که اين که حتی کودکان را هم به اسم صدا بکند و اسمشان را ياد بگيرد بويژه اگر از سادات بودند.

از عجايب رفتارهای اين پير وارسته اين بود که تقريبا در هر منبری از همسرمرحومه اش ياد می کرد و برايش دعا می کرد و از حضار می خواست برايش دعا کنند. می گفت چهل سال تمام وقتی همسرش بدليل شيوع يک بيماری بينايی اش را از دست داده  او کمر به خدمتش بسته. در بالای منبر از عروسش تقدير می کرد و از زحماتی که برای مسجد می کشد واين همه فقط برای اين بود که هم همسر مرحومه اش و هم عروسش علويه بودند. و اين برای من و برای بسياری يک امر عادی نبودکه شيخ نود ساله ای بالای منبر ازهمسرش سخن بگويد آن هم همسری که پانزده سال پيش از دنيا رفته بود. اما پير ما جز رضای خدای و اهل بيت چيزی در سر نداشت ولو اينکه خرق عادت کرده باشد. و طبعا ذکر همسر را بهانه ای می کرد که مسائل خانودگی و احترام زن و شوهر بپردازد درس اخلاق... 

اکنون اين عالم فرزانه و اين اسطوره تقوی و معرفت در بين ما نيست. بار خدايا در ميان شهيدان و صديقين و انبيا و اولياي جايش ده و شفاعت رسول خدا و دخترش را شامل حالش گردان.

او آيت خدا بود و براستی آيت الله. هفته گذشته اهل تهران و قم با اين فرزانه برای هميشه خدا حافظی کردند و در جوارروضه حضرت فاطمه معصومه راهی دروازه های بهشتش کردند . عارف بزرگ ميزا احمد سيبويه ديگر در کنار ما نيست. اما درسهايش را هيچ گاه فراموش نخواهيم کرد. اللهم اغفره و ايانا و الحمدلله رب العالمين و صلی الله علی سيدنا محمد و اهل بيته الطاهرين. 

بعد از تحرير:

در مجلس ختمی که برای آن عارف بزرگ برقرار بود خاطراتی از ايشان نقل شد بغايت تکان دهنده که اگر فرصتی شد يکی دو مورد را اينجا خواهم نوشت.

/ 1 نظر / 9 بازدید
فري

سلام. ما هم متاثر شديم. خدابيامرزدش پس هستند هنوز کسانی که....