بهانه

ديشب داشتم نمره های بچه هارا آماده می کردم که گزارش کنم. لای ورقه ها يک کاغذ پاره ای را ديدم که رسيد پرداخت پمپ بنزين بود. اول مچاله اش کردم و پرتش کردم تو سطل آشغال. دو باره ورش داشتم و ديدم پشتش يه چیزهای ناخوانايی نوشته ام! دقت که کردم ديدم شعريست که مدتها پيش در حال رانندگی نوشته ام و بخاطر همين یه کم بد خط هم بود.
حالا شما بگيد. انصافا اين بايد دور ريخته می شد؟

بهانه کن٬
شکفتن دو باره را بهانه کن
و گيسوان رود را٬
به شانه های دست خويش شانه کن
بهانه کن٬
بهانه ای بدست من بده٬
دوباره گريه را شروع کنم
به آسمان ابری نگاه من نظاره کن
غروب غنچه را شنيده ای؟
فسردن بهار را چه؟ ديده ای؟
تو هرگز اشگ سرخ صبحگاه لاله را٬
نظاره کرده ای؟
بهانهء غروب را بهانه کن
بيا و بر کوير قاچ قاچ آرزو ببار
بيا و غنچهء «اميد» را به باغ آرزو بکار

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اكتاي

سلام فرهنگ جان،اولا شعرت واقعا زيبا بود ثانيا شايد كه نه حتما حق با توه چون اگر غيرتي بود عراق اين نبود ثالثا چه گيري دادي به اين بابا درد داد؟! ممنون از اينكه به من سر زدي. منتظر سرزدن هاي بعديت هستم!.تا بعد...

tiam

سلام وشب بخير

پريا

سلام پس شما هم معلمين؟! روزتون مبارک ... شعر زيبايی بود .... خوب شد نوشتی تا ديگه لای ورقه ها گم نشه

رعنا

فرهنگستان عزيز چه خوب شد كه دور ننداختينش راستي بعد از تبريك روز معلم ‚شما معلم چه درسي هستيد؟

ناشناس آشنا

سلام .برای اطلاع رعنا وپريا باید بگم فرهنگ عزيز تا اونجايی که من فهميدم استاد يکی از دانشگاههای کانادا هستند(شاِيدmcgil)قضیه اذان موذنزاده رو تو همین وبلاگ بخونید

ناشناس آشنا

قضيه موذن زاده در تاريخ ۲۸ اسفند وبا عنوان خطای زيبا نوشته شده

لادن

سلام تو متنت گفته بودي نمره هاي دانش اموزام گفتم حتما معلمي بهت تبريك گفتم............ اگه اشتباهي شد ه ببخشيد موفق باشيد

hasti

سلام ....روز معلم برشما مبارک باد هرچند که دو روز گذشته خوب ببخشيد ......از اينکه به وبلاگ من آمديد ممنون اگر شما ميدونستيد که شعر مشيری هست پس چرا گيج شديد ؟؟.....در ضمن آره از آن سالها خیلی وقته که میگذره حدود ۳۰ - ۴۰ سال خیلی مهم بود نه ؟؟؟

مجهول

سلام. آقا با تاخير فراوان روزتان مبارک! آقا ما نمی دونستيم شما در مک گيل هم درس می ديد! بابا صدای ما رو به مسوولان اونجا برسونيد که کتاب های انتشارات دانشگاهشون خيلی گرونه! بابا اون چاپ قبليها که رو دستشون باد می کنه رو به جای اينکه بريزند دور بفرستند برای ما جهان سومی ها :)

مجهول

// از شما پنهون نباشه بنده هم يه مدتی تفننی و يه مدتی بابت دريافت اندک وجهی و وابسته نبودن تام به ابوي گرامی تدريس می کردم. چی؟ انشا! کجا؟ راهنمايی! هميشه هم می پرسيدند تو که دانشجوی پزشکی هستی چرا انشا و داستان نويسی درس می دی؟!! خلاصه آقا وقتی ما درس می داديم، بخصوص اين اواخر - يعنی سال قبل تحصيلی- متوجه شديم که شکر خدا ما داريم از کشورهای جهان سوم جدا می شيم!! آقا ديديم اينها با زمان دانش آموزی ما - که چندان هم دور نبود و اتفاقا درست پشت همون ميزها هم بود- کاملا فرق کرده اند! جواب معلم رو که می دهند! سر کلاس که آدامس می جوند. شوخی رو هم از حد می گذرونند، تهديد هم اصلا تاثيری روشون نداره، و کلا معلم رو هم به هيچيشون (!) حساب نمی کنند! اينجا بود که فهميدم ما هم داريم به کشورهای پيشرفته نزديک می شيم! مخلص و ممنون از اينکه لطف داريد به دستنوشته های حقير...