داستان نيم ساعت نفتی و خواستگاری سنتی

تقدیم به بیرنگ٬ کپی رایت هم نداره
چندیست که بیرنگ مو ضوعی بنام نیم ساعت نفتی را در وبلاگش مطرح و از خوانندگانش در این مورد نظرخواهی می کنه. من هم این مطلب را داشتم در نظر خواهی ایشون می نوشتم که به دلیل طولانی شدنش مجبور شدم اینجا منتقل کنم. تازه قسمتی از مطلب هم پرید که باید تو عروسیش به نحوی تلافی کنه! کسانی که راجع به اصل ما جرا اطلاعی ندارن باید برن اونجا دنبالش کنن.

من داستان جالبی راجع به اين نيم ساعت دارم که از حسن اتفاق سر گذشت عمو جون همین آقا هادیه (بیرنگ).

اين حاج آقاي شما(هادی) از وقتي که داداشش ۱۵ ساله بود مي خواست واسش زن بگيره!! يه روز رفته بودن خواستگاري يه دختر خانم که از قضا ايشون هم خیلی کم سن و سال بود. بنده هم که مهمون يکي از طرفين بودم تصادفا در ان مجلس حضور داشتم. خلاصه اقا دوماد رفتن تو يه اتاق ديگه واسه همون قضيه نيم ساعت نفتي که با عروس خانم صحبت کنن. بنده هم که نشسته بودم اونجا تند تند سيب ها را گاز مي زدم. و حاج اقا هم با اينکه يه دلش تو اون يکي اتاق بود منو هم زير نظر داشت. اينهم جالبه که بگم علت اينکه من داشتم سيب مي خوردم اين بود که ميزبان از بس دستپاچه بود که تا آخرهم يادشون رفت که کارد و چنگال بيارن و من هنوزم بعد سالها چشمم دنبال اون پرتقالهاي درشته که فقط واسه اينکه دهن ما را آب بندازن اونجا گذاشته بودن. الان هم حسابی خنده ام گرفته چون تازه یادم اومد که پیش دستی را هم خیلی دیر آوردن. یعنی اول ظرف میوه را آوردن و تعارف کردن و در حالی که ما هر کدوم یه میوه دستمون بود٬ همین جوری دستامون رو هوا مونده بود که چکار کنیم با این میوها. مادر هادی هم ( بهشت برین جایش باد) که جاری عروس آینده بوده باشن٬ آروم از زیر چادرش میوه را به من نشون می دادن و با زحمت خندهء خودشونو کنترل می کردن. لابد میزبان بیجاره هم نیش باز همه را به حساب خوشحالیشون از دیدن عروس خانم خوشگل می گذاشت! تا اینکه بالاخره یه بنده خدایی که فکر کنم از بستگان عروس خانم بود پیشنهاد کرد که بهتر پیش دستی بیارن!!.

خلاصه بریم سراغ اصل مطلب. آقا دوماد یه پنج دقیقه ای بیشتر طول نکشید که از اطاق اومد بیرون. اول همه مهمونا فکر کردن که احتمالا عروس خانم آماده نبوده و هنوز تو اطاق نیو مده بوده و قراره دوماد دوباره برگرده که باش صحبت کنه. اما ایشون هم اومد و انگار نه انگار خبری هست٬ نشست کنار پیش دستی خودشو بعد از اینکه یه نگاهی به پرتقال درشت توی پیش دستی انداخت و یه ور اندازی دور و بر خودش کرد٬ متوجه شد که تنها کسی نیست که کارد چنگال نداره و نا چار سیبه را برداشت و صدای اولین گازش بقدری بلند بود که تقریبا همه را متوجه خودش کرد. حاج آقا هم یه چشم غره ای رفت اما دوماد انگار اومده بود واسه یه گپ دوستانه با کسی که چندین ساله می شناسدش٫ یه تکونی به خودش داد و حسابی لم داد به مبل. بعد از اینکه سیبشو تقریبا تموم کرد٬ یه اشاره ای به زنداداشش کرد که بریم. تازه همه متوجه شدن که صحبت آقا دوماد و عروس خانم تموم شده بوده و قرار نیست دو باره بره تو اتاق!

خلاصه تو ماشین که نشستیم همه شروع کردن که شیری یا روباه. مادر هادی هم خسته از خواستگاریهای متعدد رو به دوماد کرد و با لحن نسبتا تندی پرسید: خب!! این دیگه ایرادش چی بود؟!! این که از همه اونایی که تا حالا دیدیم خوشگلتره !! اما ظاهرا آقا دوماد نمی خواست پیش من که «گریبه» (یعنی همون غریبه) به حساب می اومدم ادامه بده٬ زود موضوع را عوض کرد و گفت «عیب نداره زن دادش فردا شب می ریم یه خواستگاری دیگه»! زندادشش هم بلا فاصله گفت دیگه هر چهار تا لاستیک ماشین کاملا صاف شده! فکر کردی پول مفت گیر آوردیم که هر ماه دو جفت لاستیک بخریم و بیافتیم تو خیابونا واسه جنابعالی دختر پیدا کنیم؟ مگه اینکه همین الان بریم و دو جفت لاستیک بخری!

چند روزی از قضیه گذشت و ما هم کنجکاو شده بودیم که بالاخره خواستگاری چی شد. تا اینکه یه روز که باز بنده در خدمت حاج آقا بودم تلفن زنگ زد و از خونهء عروس خانم بود. ضمن یاد آوری اینکه ما از شما خوشمون اومده٬ اما به هر حال یه خواستگار دیگه می خواد بیاد !!! و مامی خواهیم جواب قطعی شما را بدونیم٬ از حاج آقا می پر سیدن که بالاخره جواب چیه؟ حاج آقا هم روشو بر گردوند سمت دادشی که جواب می خوان. این عمو جون آقا هادی هم که مثل خودش از اون نا قلا هاست گفت عروس خانم که تو همون دقیقه اول گفتند« دوری و دوستی»!!! تازه من چهار دقیقه هم اونجا اضافه وقت ایشونو گرفتم! و اصلا قصد ندارم دوستیمو با کسی به هم بزنم!!
ظاهرا عروس خانم کم تجربه که بیچاره به احتمال قریب به یقین با اولین خواستگارش مواجه بود٬ اولین سوالی که از آقا دوماد می پرسه این بوده که «شما قصد دارید بعد از ازدواج با مادرتون با هم زندگی کنید؟» و دوماد میگه به احتمال زیاد نه٬ اما بالاخره ممکن هست. و عروس می گه میدونی آخه « از جدیم جفتن جوری و جوستی» و دوماد از اطاق خارج میشه!. وای.... که چقدر با مزه است این تکه وقتی عموی هادی خودش تعریف می کنه.

نتیجه اخلاقی: در آزمون کنکور (سوالهای چهار جوابی)؛ شناسایی گزینه های نادرست رسیدن به گزینه درست را آسانتر می کند!

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادي

نتيجه گيري اخلاقيتون ميشه فارسي همون كه من گفتم: role out کردن major risk factors! نه؟

farhangestan

این هم برای سپاس از ساده دلی که اولین بار از فرهنگستان دیدار کرده. . از ساده دلي به دام او افتادم/// وين نرگس مست مي دهد بر بادم/// هر چند که دل رفته ولي خواهي ديد/// صد بار بپاي او جان دادم

ساده دل

سلام . من همون ساده دلی اولی هستم ها! از بابت اين رباعی سپاسگذارم . اونقدر ازش خوشم اومد که یه غزل در جوابش گفتم و توی وبلاگم نوشتم . اگه وقت کردی بخون . بی ضرر نیست! از بیخ عرب بود آن صنم- آن ترکِ زیباروی ِمن با من چرا بُر خورده بود؟ - ای حکمتِ کار ِ خدا !

نسرين

سلام ! حال شما ؟ خوبين ؟ اول : داستانت خيلی بامزه بود خصوصا نتيجه اخلاقيش !!!! دوم : شعر ـ رفت ـ رو خوب بازنويسی کرده بودی خیلی خوشم اومد البته بايد بگم در مورد رفتن ما بی تقصیر بیدیم ها گفته باشم ! سوم : پرسیده بودی از کجا ترکی بلدم باید بگم مخلصتون بچه تبریزی هست ! چهارم : ازاینکه به ترلان سر میزنی کلی ممنون ! پنجم : از اینکه دیر اومدم خیلی شرمنده ! ششم : بزنم به تخته چند تا زبان بلدی ٬ ترکی ٬ فارسی ٬انگلیسی !!!! فعلا تا بعد !

صهبا

سلام.امان از اين خواستگاريا با اين داستاناش:)) موفق باشيد!

مژگان بانو

در عشق که حرف بسيار است اما حکايت شما هم حکايتی بود خنده دار و در خور تعمق. بنده فقط يک عرضی داشتم. «غريبه» را با قاف نمی نويسند معمولا. اين را هم من نگفتم. شيطانک گفت! نزنيد! خودمان می رويم! با اجازه!

فرهنگستان

سلام؛ مژگان بانوی عزيز تذکری دادن که مجبورم يه توضيح براشون بدم. باور کن بانو من خيلی وقته از اين اشتباها نمی کنم. از کی؟ باور کن از وقتی که يادم می آد؟ کلاس دوم ابتدايی. هميشه هم نمره ديکته ام ۲۰ بوده. يا اين يا تقصير لهجهء تایپسته يا تقصير اينkeybord-e لعنتی که هر روز کليداش به رغم ميل ما عوض ميشه. همين ديروز يه پيام داشتم برای کسی می نوشتم که بعد از چند سطر متوجه شدم حرف دال در کی بورد وجود نداره و آ خرش هم نصفه رها کردم. به هر حال از دقت ايشون سپاسگزارم و مطلب اصلاح شد. حساب شيطانک را هم خواهيم رسيد و چه جوری هم! اما در مورد زدن٬ «گل را نمی شود زد!» بانو.!!!

جعفر کوچولو

ایام عید برای دیدن دوستان و... به مسافرت رفته بودم از قضا و به طور کاملا اتفاقی به خونه شما (فرهنگ) رفتم وبه اتاقی که در گذشته دور متعلق به شما بود . هر چند که بیشتر از ۱۰ سال است که شما قدم به آ نجا نگذاشته اید ولی یکی از عاشقانه ها روی دیوار خود نمایی می کرد مزده ای منتظران پادشه منتظر آمد عسگری را زتجلای الهی پسر آمد دامن نرجس پاکیزه روان گشت گلستان نی پسر بلکه به مخلوق دو عالم پدر آمد فکر کنم تاریخش مال ۱۳۹۹ ه.ق بود کلی باهاتون حال کردم . همیشه وهر کجا موفق وسر بلند باشید یا علی

هادی

سلام. چقدر بامزه بود که همين مطلب رو برای مژگان بانو با يه لهجهء ديگه نوشته بوديد! در ضمن اون کيبردی که گفتيد دال نداره، کيبرد عربيه که به جای دال، وقتی N رو ميزنيد "ی" می نويسه و دال رو بردن به جای "چ" فارسی گذاشتن. نامردا!