داغی بر دل يزيد (قسمت هفتم)

در مسجد مدينه هلهله ای بر پا بود. برخی از جوانان هاشمی ورود دو پيرمرد شامی به مدينه را که گفته می شد به دستگاه معاويه وابسته اند زبان به زبان شنيده و در اطراف مسجد پيامبر گرد آمده بودند. نماز عصر به امامت حسين بن علی (ع) تازه شروع شده بود. دوتن از ياران امام در ورودی مسجد پيامبررا با دقت تمام زير نظر داشتند. دو شيخ موجه در حالی که با صدای بلند با هم گفتگو می کردند از يکی از کوچه های باريک مدينه به سمت مسجد می آمدند. هر دو جوان جلو رفتند و به مهمانان تازه وارد سلام کردند. ياران حسين بن علی پس از شهادت علی بن ابی طالب و امام حسن مجتبی هيچ گونه بی احتياطی را جايز نمی دانستند. يکی از جوانان بدنبال اين دو وارد مسجد شد. نماز جماعت وارد رکعت دوم شده بود. هردو شامی در صف آخر به جماعت پيوستند و نماز را به امامت حسين بن علی اقامه کردند. پس از پايان نماز امام به رسم هميشه مشغول پاسخ دادن به سوالات مردم بود. دو پيرمرد غريبه همچنان به گفتگو با هم مشغول بودند. کم کم مردم از مسجد خارج می شدند. امام نگاهی به اطراف مسجد انداخت تا اگر غريبی نياز به سرپناه يا کمک داشته باشد به ياريش بشتابد. ابوهريره و ابودردا از لحظه ای که وارد مدينه شده بودند ميان يک دو راهی قرار داشتند که به ديدار فرزند پيامبر بشتابند٬ يا مخفيانه پس از خواستگاری از ارينب بسرعت از شهر خارج شوند. به هر حال اين دو مدعی مصاحبت پيامبر بودند واگر بدون ديدار حسين از شهر خارج می شدند٬ اگر نه در ميان مومنان٬ لا اقل در ميان خر مقدسان که همه چيز را به پوست و پوستين می ديدند مورد ملامت قرار می گرفتند. در نهايت تصميم گرفتند بديدار حسين بروند. به هر حال پس از شهادت امام حسن٬ حسين تنها يارگار خاندان رسالت بود که مستقما از زلال معرفت نبوی بهره ها گرفته بودو دروزاه های مدينه علم علی را درنورديده بود.

امام از محراب خارج شد ابوهريره و ابودردا با مشاهده عظمت امام نا خود آگاه  از جا بلند شدند. چشمان تيزبين و با تجربه اين دو شيخ کار کاشته در حدقه خشکيد. گويی  رسول خدا را نظاره می کردند که با استواری گام برمی داشت و با لبخند مليح و نگاه مهربانش تک تک نمازگزاران را به نوازش مهر محمدی می نواخت . پس از سلام٬ امام را به آغوش کشيدند. و امام نيز به گرمی تمام با اين دو پيرمرد گفتگو کرد. و از شگفتی اين حادثه از اين دو پرسيد که چگونه بی خبر شام را به قصد مدينه ترک کرده اند. بهانه خيلی آسان بود٬

- «پس از برگزاری عمره از مکه برای زيارت قبر پيامبر و فرزندش حسين به مدينه آمده ايم و بزودی مجددا عازم شام هستيم.» امام با اصرار هر دو را به منزل دعوت کرد.

-  «شايداز آنچه که در سفره معاويه هست در سفره ما نشانی نباشد اما بنی هاشم تمام آنچه را دارند به ميهمان خود تقديم می کنند.»

- «ای پسر ابوالحسن با ما از سخاوت فرزند فاطمه سخن مگو که بطحا و هجاز و شام به بزرگواری فرزند رسول خدا خوب آگاه است.»

-« فاذا اهلا بکم فدخلوا آمنيين٬ پس همچون اهل خانه وارد شويد که ميهمان حسين هستيد.»

چاره ای جز پذيرفتن دعوت حسين نبود. امام پذيرايی کريمانه ای از ابودردا وابو هريره به عمل آورد و مجدا از علت سفر ايندو جويا شد واينکه چرا با هم سفر کرده اند.

- يکی از ياران امام که از بزرگان مدينه بود و اين دو را در زمان حيات پيامبر می شناخت و از بازيهای سياسی آنان آگاه بود به طعنه گفت: «از زکاوت معاويه بدور است که هر دو فقيه شام را با هم از خود دور کند! آيا او را هيچ حاجت به پاسخ سوالات شرعی نمی افتد؟» ابو هريره و ابو دردا نگاهی به هم کردند. گويا نمی شد از جواب سوال حسين طفره رفت. آيا می توانستند دروغ بگويند؟ انگار زبان هر دو بند آمده بود.

 ابوهريره شروع به سخن کرد. حتما از داستان همسر عبدالله اطلاع داريد! شوهر اين زن جوان٬ با نا بخردی همسرش را طلاق داد... امام سخن اين دورا قطع کرد و اکنون...؟ ابودردا دنبال سخن ابوهريره را گرفت. «و اکنون معاويه او را برای همسری فرزند خويش خواستار است»

امام لحظه ای تامل کرد. همچون درخشش يک برق همه حادثه تلخ ارينب در چشمانش مجسم شد. اکنون مکر معاويه به ثمر نشسته بود. دامن عبدالله به ننگ بدنامی رنگين شده بود و فاسدترين مرد زمين يکی از مومن ترين زنان زمين و زيباترين آنان را در چنگ خود در می آورد. امام گفت آيا ياران پيامبر خدا بايد برای اين وصلت وصلهء ننگ بردامن خود می زدند؟ و ادامه داد اکنون که بر اين کار مصمم هستيد... و لحظه ای دست بر روی پيشانی گذاشت. و به بهانه آوردن غذا از اتاق خارج شد.

وقتی حسين وارد اتاق شهربانو شد. همسرش او را به شدت آشفته يافت و بلا فاصله پرسيد خبر بدی هست؟ او با اين اخبار بد خو گرفته بود. دير زمانی نبود که خبر شهادت حجر را از زبان همسرش شنيده بود و با دستان خود اشک از چشمان فرزند رسول خدا زدوه بود.

امام گفت بله خبر بدی هست! بسيار بدتر از خبرهای ديگر.

- بگو خبر چيست پسر رسول خدا٬

- ارينب...٬ يزيد اينان را برای خواستگاری ارينب فرستاده است.

- ارينب؟... برای يزيد؟... نه امکان ندارد! اين اتفاق هرگز نمی افتد! ستمی که بر او از جدايی عبدالله رفت کافی است٬ اکنون خدا به اين راضی نمی شود که ارينب زن يزيد بشود. شما هم نبايد اجازه بدهيد!

ـ من؟

-بله شما٬... جان من بفدای تو٬ ای پسر رسول خدا!  نبايد اجازه بدهيد. خودتان با ارينب ازدواج کنيد تا او را از شر يزيد در امان نگه داريد٬ همين الان خودم کسی را می فرستم که ارينب را به اينجا بخوانند.

- ای شاهزاده من هم به همين فکر پيش شما آمدم تا با شما مشورت کنم٬ آيا شما به اين کار راضی هستيد؟

- آری ای فرزند فاطمه٬ من به هر چه که رضای خدا و فرزند رسول خدا در آن است راضيم. خودم از او خواستگاری می کنم.

- نه شهربانو. اجازه بدهيد من خود می دانم چه کار کنم.

و آنگاه با طبقی از غذا به پيش مهمانان برگشت.

- برويد. اما از شما می خواهم که  پس از اينکه پيام اصلی تان ابلاغ کرديد سلام مرا هم به ارينب برسانيد و به او بگوييد که حسين نيز خواستار تو است! 

 هر دو پيرمرد بلافاصله متوجه خطای بزرگ خود در ديدار با حسين شدند. تمام نقشه های معاويه در جا نقش بر آب شده بود. آنان می دانستند که در دوراهی بسيار خطرناکی قرار گرفته اند. از يک سو سرپيچی از فرمان فرزند پيامبر برای مدعيان مصاحبت با رسول خدا کاری نا ممکن می نمود و از سوی ديگر بازخواست معاويه و انتقام يزيد می توانست بسيار گران تمام شود.

ارينب مدتها بود که بشدت منزوی شده و جز با سوداء با کسی گفتگو نمی کرد. خاطرات عبدالله تنها دوستان ارينب در مدينه بودند. غروب هرروز مدينه خاطرات شيرين عشق عبدالله را در مقابل چشمانش زنده می کرد. خاطراتی که به سرعت همچون بادام تلخی اشک برچشمانش جاری می کرد. اين روزها تنها کسانی که در خانه او را می زدند قاصدان و نامه رسانان شامی بودند که هروز پيامی از يزيد برای اومی آوردند و هيچ پاسخی به همراه نمی بردند. اما انگار اينبار غروب ديگری در پيش بود. ارينب کنار پنجره ای که رو به غرب باز می شد ايستاده و سرخی زيبای غروب مدينه را به تماشا نشته بود. تکه ها کوچک ابر در بالای تپه های کم ارتفاع مدينه در اثر تابش پرتو آفتاب مغرب هر يک به شکلی به نظر می آمد. او به روز هايی می انديشيد که هر روز از همان پنجره٬ اندکی قبل از غروب کوره راهی را به تماشا می نشست که عبدالله از کار نخلستان فارغ شده و با سبدی از رطب های تازه به سوی خانه او می آمد. به سرعت از پله ها يايين می رفت و در جلو دروازه از نامزدش استقبال می کرد. غبار از چهره خسته اش می گرفت و آب از چاه می کشيد و به دستهای عبدالله می ريخت و آنگاه با دستهای خيس خودش غبار از موهای بلند همسرش می گرفت. زمان متوقف می شددر لحظه ای که عبدالله از رطبهای تازه با دست خود به دهان همسرش می گذاشت. ارينب اين توقف زمان را دوست داشت. مانند فيلمی که مکرر به عقب برگردانی و صحنه خاصی را تماشا کنی هر روز اين لحظه را چندين و چندين بار از ذهن خود می گذراند.

ارينب به ابرهای سرخ رنگ خيره شده بود. انگار از آن اشکال در تصور خويش چيزی را جستجو می کرد. لحظه به دقت به يکی از آن شکلها خيره شد. گويا عبدلله بود که بر روی اسب خويش از شام به قصر والی کوفه می تاخت. کوبه های آهنين درب از فاصله نسبتا دور ارينب را از خواب خيال بيرون آورد. با دستهايش چشمانش را ماليد. دو باره با دقت خيره شده و بار سوم. سرش را بلند کرد. آه من کجا هستم؟ قصر کوفه کجاست؟ کوفه کجاست؟ اينجا خانه پدرم است! اسب کجا بود؟ عبدالله مدتهاست که از خاطرات روزگار هم محو شده است!  اما انگار دلش به چيزی روشن بود. آرام آرام از پله ها يايين رفت. از پشت در پرسيد کيست؟

صدای بمی گفت مهمان...٬ حبيب خدا!...

 در را گشود. دو پيرمرد موجه با ريش و پشم و قبا و عمامه شامی٬ با لباسهای گران قيمت!

خوش آمديد٬ از کدام ديار هستيد؟

- قاصد خليفه معاويه پسر ابو سفيان هستيم و از شام به اينجا آمده ايم. برای کار خيری!

- ارينب بلافاصله ياد نامه های يزيد افتاد! و زير لب زمزمه کرد.

-کار خير!؟ اعوذ بالله من الشيطان الرجيم! اما اگر اينان خواستگاران يزيدند٬ دل من چرا شاد هست!

ارينب مهمانان را به داخل فرا خواند و از سوداء خواست تا از آنان پذيرايی کنند. و خدمتکار ديگری را فرستاد تا عمويش را فراخواند و خود به بهانه نماز مغرب از اتاق خارج شد. وضو گرفت و در اتاق مخصوص خود به نماز نشست. و دست به دعا برداشت. خدايا کار دنيا برای من خيری نداشت٬ آخرتم را به بهای دنيا نسوزان و هرچه خير و صلاح توست برايم مقدر کن. پس از نماز به اتاق مهمانان بازگشت چند لحظه بعد عمويش وارد شد و سلام کرد. با ديدن اين دو شيخ به شدت متعجب شد. ابوهريره شروع به سخن کرد و با خطابه مفصلی از مزايای ازدواج و مفاسد مجردی داد سخن داد و جفای عبدالله ياد کرد و اينکه ارينب زنی نيست که به آسانی برايش لنگه ايی پيدا شود. و آنگاه از نيت معاويه و يزيد ارينب را با خبر کرد. عموی ارينب در جستجوی پاسخی به چشمان او خيره شد.  ارينب هم از عمويش اجازه خواست که در اين امر انديشه کند و چند روز ديگر جواب بگويد.

او به دنبال مهمانان تا نزديک دروازه منزل آنان را بدرقه کرد. وقتی از در خارج می شدند. ابودردا با آرنج به پهلوی دوستش زد و گفت پيام حسين! پيام حسين چی؟ و هر دو ايستادند. و در چشمان هم خيره شدند. و خود ابودردا ادامه داد بهتر است بگوييم يادمان رفت!

- يادمان رفت؟‌ آری بهتر است بگوييم يادمان رفت!

- اما ...

- به فرزند رسول خدا دروغ بگوييم؟ اگر دوباره از ما خواست برگرديم و پيامش را برسانيم چه؟ نه من نمی توانم به پسر پيامبر دروغ بگويم! تو می توانی؟

- من بارها پيامبر را ديدم که ميگفت او سرور جوانان بهشت است.

- آری پيامبر می گفت حسين کشتی نجات امت من است.

- من هم از زبان رسول خدا شنيدم که می گفت حسين از من است و من از حسينم...

 - من هم به چشم خود ديدم که رسول خدا...

کم کم سرصدای اين دو شيخ بلند تر می شد وارينب تقريبا همه حرفهای آنها را می شنيد که در فضايل حسين بود و نمی توانست ارتباط موضوع را بفهمد. اما در يک لحظه نام حسين در ذهن ارينب انقلابی ايجاد کرد. ياد آورد تنفری که حسين از خاندان اميه دارد. ياد آورد چشم های گريان اورا روزی که خبر شهادت حجر را به او دادند. و اينک فرزند معاويه به خواستگاری او آمده است!

- ارينب اندکی جسارت به خود دارد و پرسيد حسين چه؟ آيا حسين بن علی از آمدن شما به مدينه آگاه است؟ او می داند برای چه اينجا آمده ايد؟

- ابو هريره گفت: بله حس حس حس... حسين می داند! رفيقش هم برای اينکه بار خود را سبک تر کرده باشد  با لحنی که به طعنه شباهت داشت با اشاره به همکارش گفت به شيخ سفارشی هم کرد.

- آری به ما گفت که او هم خواستار تو است!

- حسين بن علی خواستار من است؟ فرزند رسول خدا از من خواستگاری کرده است؟... شما صحابه رسول خدا چگونه از گفتن اين پيام سرباز زده ايد؟ 

- قصد داشتيم بگوييم اما يادمان...يادمان... يادمان که نه نرفت٬ نمی دانستيم چگونه هر دو خبر را يکباره بگوييم. 

- آيا شما از من انتظار داريد که نوه ابو سفيان را به پسر رسول خدا ترجيح دهم؟من ديگر نيازی به فکر کردن ندارم!  به پسر فاطمه بگوييد من پيشنهاد او را از دل و جان قبول کردم!  

- مهمانان از در خارج شدند ارينب در را بست و سرش را به در تکيه داد. احساس غريبی داشت و يکباره انگار از خواب بيدار شده باشد٬ زير لب زمزمه کرد٬ حسين... حسين که شاهزاده ايرانی را در خانه خود دارد. دختر کسری همسر اوست٬ آيا واقعا ممکن است حسين خواستار من باشد؟ خدايا کمکم کن!

ادامه دارد.

و اين هم يه غزل از خواجه برای تنفس:

h_188.gif

/ 31 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقا طییب

سلام چاکر فرهنگ خان هم هستيم دربست....نخوندم.....يا عشق.

بهرنگ

(امروز سیب را نوعی دیگر بوسیدم! و برای همه ی خاطره ها از صدای تو نوعی دیگر حرف زدم، کاش که احساسمان هم بلوری می شدآنوقت نور تماشایی بود!)

رامين

سلام... آقا به روزم ... سر بزنيد و سرافراز کنيد .... بدرود

خاتون

چرا پشت پا؟؟؟بايد می زدم...اين روزها سخت به هم ريخته ام....تا بعد بهتر....

مهرنوش

راستی جلسه ۱۹ ارديبهشت در تالار ابن خلدون انگار جلسه خيلی خوبی بوده...من فکر کردم که بی وبلاگی مثل من که نه ابتدای پياز است و نه انتهای پياز !!! برود چه کند!!!

خاتون

از کجا فهميدی که حاضرم؟؟؟چک می کنيد؟؟؟دوست دارم يه روز که وقت داشتم بشينم اين داستانتون رو بخونم ولی هنوز نشده....تا بعد...

هادی

سلام. دات کام ما مشکل دار شده. شما چرا آپدیت نمیکنی؟ ارادت ما همیشه سر جاشه. آژدیت کنین بیشتر هم میشه. LTema32AFara1 يا هو

jafar koochooloo

من هنوز هم منتظرم هاااااا يا علی

آدمك

سلام عزيز... ممنونم از تذکر به‌جات... می‌دونی، از وقتی که زيادی گرفتار شدم ديگه تو نخ اين‌که چی نوشتم و چطوری نوشتم نيستم... تازه موقع نوشتن هم حاليم نيست دارم چکار می‌کنم... به‌هرحال عندالمشاهده‌ی پيام جناب‌عالی تصحيحات لازمه انجام شد... شاد باشی و برقرار... تا بعد...