شاه دزد*

سلام بر همه عزيزان. ديديد! ديری نپاييدو سر و کله اش پيدا شد! شعر زير متعلق به سالهای اخر دوره دبيرستان است که از دفتر خاطره باز سازی کرده ام واحتمالا يکی دو بيت هم کم دارد. فعلا تقديمتان می کنم اگر بعدا نسخه مکتوب را پيدا کردم کامل می کنم.

شبی گلهای شادی را زچشمان تومن چيدم

بهارت عشق می باريد و من هم اشک باريدم

 

به برق شوق در چشمت همين يک جمله را خواندم

که «منهم دوستت دارم»- نگفتی... من که فهميدم

 

تمنای نگاهت صد هزاران راز پنهان داشت

من از رسواييت درعشق تو آلوده گرديدم

 

نگفتی هيچ با من٬ کی تو هم دلداده گرديدی

نگفتم هيچ ازصد زخم تو يک بار رنجيدم

 

شبی پشت درخت سيب پنهان گشته بودم من

توهم يک بار نامم بردی و من نيز خنديدم

 

کلاس هفتم** آنسال (يادت هست؟) در يک عصر بارانی-

دوسيب سرخ راازباغتان دزدانه می چيدم؟

 

تو هم ازپشت گلها دزد را نظّاره می کردی

دويدی -آی دزد اينجاست- من يک بوسه دزديدم!

 

تو با سعی دروغين سيب را از دست من چيدی

ومن رندانه  با گازی  زدستت باز قاپيدم

 

گره خوردند دستان تو٬ انگشتان من٬ با سيب

چه زيبا بود اين تثليث توحيدی٬ ولی من دير فهميدم!

 

از آن پس سرخی آن سيبهاو شرم گونه رنگ يکسان داشت

و من هرجا که سيب سرخ ديدم٬ گونه بوسيدم

 

بهار امسال هم چون چشم من بارانی است اينجا

گل «امّيد» خواهد رست٬ من در خواب خود ديدم!

بعد از تحرير: بابا شلوغش نکنيد! من هيچ وقت نه سيب کسی را دزديده ام نه خدای نکرده چيز ديگری!! داستان همان داستان کهنه سيب و گندم است و آدم بيچاره و حوّا. همين!

 

*دزدی که به هنگام تعقيب بدزدد شاه دزد است! روايت قديمی ضرب المثل را هم فراموش کنيد!

** کلاس هفتم يعنی همان اول راهنمايی.

خبر تازه: دو شعر بسيار دلچسب٬ همچون زلال باران٬ از اقایمحمد سلمانی در سايت مژگان بانو بخوانيد.

و همينطور قابل توجه تمام دوستان بلاگ اسکای: اقا ما امروز (جمعه) شنبه به وقت ايران. امديم به همه تون سر زدين اگر پيام نگذاشتيم بخاطر اين است که پيام گيرهاتون کار نمی کرد. چه اسونه اينجوری رفع تکليف کردن. ولی بخدا راست می گم حتما خودتان هم خبر داريد.

/ 72 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وبساز ناشی

برای کمک به دوستان در زمينه ويرايش و طراحی وبلاگ به ما بپيونديد. پرسشها و دانسته های خود را با ما در ميان بگذاريد.

مژگان بانو

سلام همسايه خوب! خدمتتان عرض کنم آن نکته را محض مزاح نوشتم چون شصت و يکمی بودم! اما درباره شعرم چرا فکر می کنيد هرچه می نويسم لزوما برای آن بنده خدا می نويسم؟ ايشان خودشان هم اين را در پيام گير من گفته اند. بگذريم. در هر حال درباره اينهمه لطف هم نمی دانم چه بگويم جز تشکر و امتنان. اما اينکه آن خانوم ! گفته بوده برای دلش می نويسد گل گفته! هنوز هم اگر بتواند همين کار را می کند. شما هم خوب کاری می کنيد. زنده باشيد همسايه خوب.

نفیسه

احساس خوبی داشت.گاهی از وزن خارج شده بود.....با آرزوی توفيق

راضیه

سلام همسایه. پس شما هم دزد بودید و ما خبر نداشتیم. ممنونم که سر زدید و قابل دونستید.... سلامتان را هم رساندم.

فيونا

سلام./هزار شاهد که بگذاری بازهم می آيم و شاهد ديگری طلب می کنم./تازه شدم وچشم به راهت هستم.قربانت می روم. فيونا

bazandeh

سلام اميدوارم که خوب باشيد وموفق. اميدوارم که وب لاگ من که تازه تاسيس هست رو قابل دونسته يه سر به ما بزنيد تا از نظرات شما اهل فن استفاده کنيم

ياسمن

سلام.ممنون که به ما سر زدی...منتظر نوشته های بعديت در مورد زندگی هستم...شعرتم خيلی قشنگ بود....فعلا