مهمانی هفت سين

سارا غزل٬ غزال دو چشمت را

خواهم سرود تا سحر فردا

فردا ز خواب چو برخيزی

سارا نگو٬ غزلی زيبا

اين شاعريست که می کارد

از خنده گل به گوشهء آن لبها

در بيت بيت دو چشمانش

خواهم نوشت٬ شور غزل، غوغا

گيسو طلا قسم به نگاه تو

در بند گيسوان تو من، سارا

آفتاب تازه گيسوی طلايی اش را بر آبی دريا گسترده بود که از خواب پريد. يادش آمد که در اولين روزهای آشنايی به سارا قول داده بود هر طور شده او را به مهمانی هفت سين ببرد. راجع به مهمانی هفت سين خيلی شينده بود. اما اين را هم شنيده بوده که بعضی ها وقتی مهمانی هفت سين می روند اينقدر خوشند که هيچ وقت نمی خواهند برگردند. داستان مادر بزرگ، پراز عشق و زيبايی و توصيف بی نظير سفره هفت سين بود. داستان را چند سال پيش از مادر بزرگ شنيده بود. اما بعدها هم پدر و مادرش گوشه های پنهانی از داستان مادر بزرگ را برايش گفته بودند. جالب تر از همه اين بود که مادر بزرگ می گفت مهمانی هفت سين هر نوزده سال يک بار اتفاق می افتد. او می گفت طول سال آدمها نوزده برابر سال ماست. آنها برای خودشان هر سال مهمانی هفت سين دارند اما برای ما نوزده سال طول می کشد تا يک مهمانی هفت سين پيش بيايد. جالب تر اينکه اگر کسی به مهمانی هفت سين برود و بتواند از ان دل کنده و برگردد، پس از برگشت می بيند که برای خانواده اش نزديک يک سال سپری شده اما برای او که ميان آدمها بود تنها چند روز گذشته است. برای همين خانواده ها خيلی هم دوست ندارند بچه هايشان به مهمانی هفت سين بروند چون نزديک يک سال از آنها دور می شوند و اين خيلی نگران کننده است.

شيرين ترين قسمت داستان هفت سين اينجا بود که مادر بزرگ می گفت با همسر خودش در همين مهمانی هفت سين آشنا شده است. و در همانجا نامزد کرده و پس از برگشت باهم عروسی کرده اند. وقتی از آينه می گفت، توضيح ان برايش خيلی دشوار بود. می گفت آيينه مثل اينه که از آب بپری بيرون و يک لحظه تصوير خودت را روی آب ببينی اما اون خيلی کوتاهه و فرصتی نيست که خودت را خوب ببينی. آيينه خيلی روشن و  صافه. از آب خيلی زلال تره. وقتی نگاه می کنی فکر می کنی يه نفر ديگه اونور اينه هست. مادر بزرگ می گفت من روزها فکر می کردم واقعا يک نفر آن پشت هست اما يک بار ديدم من هرچه می گويم او هم تکرار می کند. اين کار را انقدر ادامه دادم که مطمئن شدم عکس خودم است. خيلی جالبه تمام خالهای خودت را می تونی توش ببينی.

- پاشو سارا. آفتاب خانم دريا را غرق نور کرده داره دير می شه.

ـ تويی گيسو طلا؟ چی داره دير ميشه؟

- پاشو تا بهت بگم.

- ديروز داشتيم با پسرهای همسايه بازی می کرديم که گفتند مهمانی هفت سين داره نزديک می شه. يادت هست بهت می گفتم هرطور شده يک بار تو را به مهمانی هفت سين می برم. الان وقتشه٬ بايد بريم کنار ساحل. اين روزا آدما ميان کنار ساحل و يک عده را انتخاب می کنند و می برند برای مهمانی هفت سين. نزدیکی جنگل بزرگ خزه ها با هم قرار گذاشتيم. زود آماده شو که ما هم بريم.

***

فرياد خنده و هلهله حوض کوچک ماهيفروش را پر کرده بود. همه غرق شادی بودند و برای رفتن به مهمانی آمده می شدند. هر چند گاه چند تن از ماهيها در يک قصر شيشه ای زيبا جای می گرفتند. و لبخند زنان به همراه خانم يا آقای مهربانی راهی مهمانی هفت سين می شدند. سارا داشت حرفهای گيسو طلا را که بارها به صورت شعر يا ترانه برايش خوانده بود زير لب زمزمه می کرد...

نوروز در ره است. 

هريک به شوق ديدن يک خانهء جديد،

اين ماهيان سرخ،

فرياد خنده، هلهله، شادی به سر کنند.

خانمی زيبا که دست دخترک چشم سبزی را در دستان خود داشت، وارد مغازه شد. -اقا ببخشيد، يک جفت ماهی قرمز برای سفره هفت سين می خواستم. چشمان دخترک از برق شادی می درخشيد. گلهای نارنجی رنگ دامنش چقدر به رنگ گونه های سارا هم خوانی داشت!

آقا...مرا، ترا بخدا، بانو... مرا ببر.

ما را ببر. اين دوستم، همين... همين که دو خال سفيد هم ...

آری همان...

زيبای سرخ گونه، بيا با من،

با من بيا درون قصربلورين، عروس من.

من داستان سفره هفت سين شنيده ام.

زيباست. پر زسبزه... زسيب و ز سکه ها...

آيينه ای قشنگ در آن ايستاده است.

صاف از غبار و گرد کدورت.

چون بدر کاملی٬ در سبز بيکرانهء يک آسمان صاف.

هر روز صورت زيبای خود در آن با هم نظاره گر شويم.

مادر بزرگ من٬

برای مادر و پدرم٬ هر سال قصهء آن مهیمانی بزرگ را...

با آب و تاب تعريف کرده است.

مادر ولی هميشه حسرت نوروز می کشيد.

سال گذشته مادر من می گفت٬

هفت سين و خنده روی آينه ها را اميد نيست.

هفت سين برای توست عزيزم.

شايد کمی بزرگتر از تو و يا کمی ساراتر از عروس قشنگت...

مارا دگر کسی به ميهمانی نوروز دعوت نمی کنند!

- در يک چشم به هم زدن سارا در ميان تنگ بلورين می رقصيد. و گيسو طلا نگران فرياد می زد:

بانو... ترا بخدا... منهم...

اين دخترک... عروس مرا تنها نبر.

ما با هميم٬ دخترک کوچک...

به مادرت بگو منهم...

ما تازه نامزده شده ايم. يک ماه بيش نيست٬

حلقه بدستش نموده ام.

مادر بزرگ خاطره های قشنگ داشت.

می گفت٬ همسر خود را در ميهمانی هفت سين ديدرا کرده است.

يک هفته هلهله و شادی...

در کاخ پر تجملی از يک بلور صاف٬

او خاطرات اولين نظاره خود را به آينه٬

با آب و تاب بيان می کرد.

يا داستان بوسه اول را...

می گفت در اوج رقص و شادی انسانها٬

در اولين طلوع بهار مبارکی٬

يک بوسه با خجالت از لب يارش گرفته است.

آنگاه در کرانه دريا رها شدند.

آزاد و خنده کنان در کنار هم...

- بانو ترا بخدا... ما با هميم...

مرا هم ببر با او.

- اين بخت بد چه بود؟ چرا تنها؟

اصلا رها کنيد مرا!

من ميهمانی هفت سينتان نمی خواهم!

بگذار من بروم پيش يار خود.

گيسو طلا ترا بخدا زود برگردی!

- در انتظار تو تا پای مرگ خواهم ماند.

يک قطره اشک رها شد ز چشم او.

سارا به تنگ بلورين و تنگ يک بانو...

با يک غريبه راهی يک خانهء غريب...

دخترک سبزچشم انگار از انتخاب ماهی راضی نبود! ببخشيد آقا من اون يکی ماهی را می خواستم. اونی که خال داره... اون يکی که طلايی تره....مادر دست دختر را کشيد عزيزم داره دير ميشه اين هم خال داره نگاه کن. ولی من...

 

- اقا مراببخش... نمی شدشما...

يک هفته با اميد ماند ولی

يک هفتهء دگر... در تنگ تنگ

- آه اين غريبه زبانش چه لال هست.

شايد به روز سيزدهم ما را رها کنند!

يک بار گفت...

کم کم دلش ز غصه و غم پر شد.

هر روز صبحدم٬ با اشک خويش صورت خود می شست!

تا ماه فرودين سپری گذشت و پير شد.

ديگر ز آينه ها هم خبر نبود...

با اولين اشعه خورشيد از خواب بيدار شد. مرد غريبه که هيچ وقت حتی يک بار هم نگفت که اسمش چيست٬ در کف تنگ بلورين افتاده بود. با نگرانی صدايش کرد. آقا... آقا...  اما ماهی مرده بود. از امروز سارا ديگر تنها بود. سفره هفت سين برچيده شده بود از سبزی و آينه ديگر خبری نبود. گاهی روزها می گذشت که حتی آب تنگ عوض نمی شد. نصف شبها به خواب گيسو طلا از خواب بيدار می شد و تا صبح گريه می کرد. حتی با تقويم آدمها هم اين انتظار کشنده بود. از دخترک سبز چشم هم کمتر خبری بود. اگر سری می زد با عجله يک کاسه آب سرد  در تنگ شيشه ای که ديگر حتی نمی شد بيرونش را ديد می ريخت و اندکی از آب آن را خالی می کرد. سارا هر روز لاغر و لاغر تر می شد. از سرنوشت گيسو طلا هيچ خبری نداشت. گاهی از سرنوشت او بيشتر نگران می شدتا سرنوشت خودش. آيا او را هم گرفتار کرده اند و رهايش نمی کنند؟ راستی اين آقای غريبه برای چه هيچ وقت حرفی نزد؟ شايد او را هم از همسرش جدا کرده بودند! حتما دق کرد و مرد. اما گيسو طلا چه؟ شايد  او هم به همين سرنوشت مرد غريبه گرفتار شده. نه گيسو طلا نمی می ميره. مگه نگفت که در انتظار من خواهد ماند؟ اما گفت تا پای مرگ... نه گيسو طلا مقاومه! اون مرده. او رو حرف خودش می مونه. من اميدم را از دست نخواهم داد.

سارا هر روز فکری به سرش می زد. هر وقت دخترک به تنگ،  آبِ سرد اضافه می کرد و اندکی از آب تنگ را خالی می کرد، با خود فکر می کرد: راستی اين آب کجا ميره؟ يعنی اگه از تنگ بپرم و به همراه اين آب برم٬ به دريا می رسم؟ اگر در ميان راه اتفاقی برايم بيفته چه؟ بالاخره تصميمش را گرفت. اينبار حتما اين کار را خواهم کرد. اين که زندگی نيست. تا کی بايد از تنهايی در داخل اين تنگ تنگ و بد بو بپوسم. حتی اگه بميرم بايد خودم را به گيسو طلا برسانم.

کجاست اين دختر سبز چشم؟ خدايا کی قراره آب اين تنگ عوض بشه؟

مدتها گذشت. تا اينک يک روز دخترک دوباره به تنگ ماهی سر زد. مقدار زيادی از آب تنگ بخار شده و کم شده بود. کاسه ای آب سرد را به تنگ ريخت. مادرش داد زد. پرستو کلاست دير شد عزيزم٬ بدو. دخترک بدون اينکه طبق معمول مقداری از آب تنگ را خالی کنه رفت.

-اين هم از شانس نفرين شده من. پس چرا دخترک کار گذشته خودش را تکرار نکرد. خدای من... حتما دفعه ديگه که بخواد به تنگ آب اضافه کنه بايد خودم را رها کنم.

- نه من مقاومت خواهم کرد. من بايد به گيسو طلام برسم.

ديگر بندرت کسی سراغ تنگ ماهی می آمد. گاهی آب تنگ اينقدر کم کی شد که سارا نمی توانست حرکت بکند. و طبق معمول کمی آب به تنگ اضافه می شد و چيزی از آب آن را خالی نمی کردند. تنگ بلورين بقدری کثيف و کدر شده بود که سارا نمی دانست کسی که آب تنگ را عوض می کند کيست.

يک روز مادر پرستو داد زد. پرستو عزيزم. اين تنگ ماهی ديگه بوی گند گرفته. اگر نمی خواهی آبش را عوض کنی ماهی را ببريم تو آب رها کنيم.پرستو تکانی به شانه هايش داد و گفت. نه مادر من وقت ندارم. هر کار خواستی بکن.

سارا بشدت اندوهگين شد. واقعا دلش شکست. تا آن موقع فکر می کرد که دخترک سبز چشم هنوز او را دوست داره. و اين تنها دليل زنده ماندنش در اين دنيای تنگ و غريب بود. مادر پرستو گفت:

-باشه پس هفته بعد بابات خواست بره سر کار بگو ببره سر راه اين ماهی را تو آب رودخونه رها کنه. من آب تنگ را عوض می کنم. تو برو سراغ درست.

زن با عجله همان کاری را کرد که دخترک می کرد. تنگ آب را تا سر پر کرد. تا خواست مقداری از آب آن را خالی کنه. سارا از تنگ پريد و روی زمين افتاد. آبی در کار نبود. زن جيغ می زد که خدای من الان می ميره. سارا داشت واقعا می مرد. چند بار بالا و پايين پريد. بشدت از کار خودش پشيمان بود.

-اگر چند روز ديگر صبر می کردم حتما رهايم می کردند. آنوقت به دريا می رفتم و گيسو طلا را پيدا می کردم.

- اما گيسو طلا که...

- نبايد بد به دل راه بدهم او حتما زنده است و به دريا برگشته.

زن بالاخره به خودش جرات داد و سارا را در آخرين لحظه با دست برداشته و به داخل تنگ انداخت. سارا نفس عميقی کشيد. و با احساس دو گانه از اينکه زنده مانده بود و به زندگی نکبت بار در غربت محکوم٬ دوباره به خودش دلداری داد. ياد گيسو طلا افتاد که گفته بود تا پای مرگ برايش منتظر خواهد ماند. هرچند از قسمت دوم اين جمله اصلا خوشش نمی آمد. او واقعا ممکن بود مثل آن ماهی غريبه که در تنگ همراهش بود مدتها پيش مرده باشد. اما تصميم خود را گرفت که هر طور شده صبر کنه تا  دو باره پيش عشقش برگرده.

روزها و ماهها سپری می شد و پدرپرستو هر بار بهانه ای می آورد و از بردن سارا به رودخانه خودداری می کرد. تا اينکه يک روز مادر سارا اصرار کرد که:

- ترا خدا اين ماهی را ببر و رها کن. هيچ کس آبش را عوض نمی کنه. می مونه می ميره.

انگار روز رهايی داشت فرا می رسيد. فردا صبح پدر پرستو که عازم محل کارش بود مادرش تنگ ماهی در دست کنا در ايستاده بود. تنگ را بدست او داد و چند سفارش محکم که يادت نره. سارا هر چند به سوی سرنوشت نا معلومی می رفت اما بسيار خوشحال بود. می دانست اگر او را به آب رودخانه بيندازند حتما به دريا خواهد رسيد. و راجع به گيسو طلا اصلا نمی خواست بد به دل راه بده. پدر پرستو تنگ ماهی را در داخل صندوق عقب ماشين گذاشت و راهی محل کار خود شد.

همه جا تاريک بود. و سارا به شدت ترسيده بود. ماشين با سرعت در حال حرکت بود و در اثر تکانهای شديد سارا به ديواره های تنگ می خورد و تنش درد می گرفت. پدر پرستو برای کارش دير کرده بود. وقتی ماشين متوقف شد. سارا گوشهايش را تيز کرد که صدای آب رودخانه را بشنود. اما از آب خبری نبود. حتی در صندوق عقب باز نشد. و سارا در تاريکی وحشتناک صندوق عقب ماند. چندين ساعت بعد وقتی ماشين دوباره به حرکت در آمد سارا دوباره اميدوار شد. روزها به اين صورت گذشت. هر چند وقت يک بار در صندوق عقب باز می شد و نور کم سويی به تنگ ماهی می تابيد اما هيچ کس به سارا اعتنايی نمی کرد. آب تنگ هرروز کمتر و کمتر می شد.

يک روز وقتی مادر سارا در صندوق عقب را باز کرد. چشمش به تنگ ماهی افتاد.

- خوب شد اين تنگ را ديدم. سال نو نزديک است. لازمش داشتم.

ترديدی نداشت که ماهها پيش پدر پرستو سارا را در آب رود خانه رها کرده است. اما اينگونه نبود. وقتی به داخل تنگ نگاه کرد...انگشتر الماسی بر دست سارا که کاملا خشک شده بود٬ برق می زد.

دوستان عزيز لطفا برداشت و تعبير خودتان را از داستان هفت سين برايم بنويسيد.

 

/ 22 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahvash

سال نو مبارک، بد نیست از هفت سین منهم دیدن کنید. شاد باشید و سرفراز.

paeez

شما که ما را کچل کردين حق با شماست اما اشکال چاپی از من بوده که نوشتم العتبار ..نه از کتاب معتبر .....به هر حال من منظورم معنا بود ....باز هم سر بزنين ... راستش من ادم صادقی ام ...پستتون را نخوندم چون اکانتم کم بود ....

مانی (حجم سبز)

در دلم چيزی بود / مثل يک تنگ بلور / مثل يک ماهی در بند و اسير / مثل يک سنگ به جا مانده ز امواج / به روی ساحل / مثل يک همهمه / يک فرياد ////// ف ع ل ن <یا حق>

فرزادخان

سلام .سال نو مبارک...........متنت رو الان نميرسم بخونم .چون انصافا طولانيه.اما قول ميدم تمامش رو بخونم ......

سيد مهدی موسوی

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان ‹من و محمدرضا گلزار و جنيفر لوپز و دوستان› به روزم!!!!! حتما سر بزن!

نجوا کاشانی

سلام ، نوروزتان به جشن گل و سبزه شاد باد / خوشبختی شما همه در امتداد باد ) به اميد ديدار

paeez

سلام من بازم پست را نخوندم ....! اما بعد از ظهری تو فکر شما بودم ....!اينکه شما چقدر دورين نه سينی ..نه هفت سينی..نه ديدی نه بازديدی....اونور کره بازم مثه هميشه ايام ....فقط با يادش ادم خوشه .... ناراحت نشين ها ...سال نوتون حسابی مبارک باشه...

اميد نقوي

سال نو خجسته. دلت شاد سرت خوش. مانا باشی و پوزش از اشتباه پيشين...منتظرم

هادي

سلام. خوبين؟ نميدونم اونور آب هم این روزا عيده يا فقط کريسمس ارين. به هر حال سال نو که دارين. خب سال نو مبارک باشه. ان شاء الله سال خوب و خوش و گل و بلبل و از همين چيزايی که ميگن داشته باشين. قصه رو هم خوندم و جالبش اينه که خيلی احساس ناراحتی ای هم نکردم. "خب چه اشکالی داره. دنيا همينه ديگه." کلا قشنگ بود و فکر خوبی توش بود. ميشد بيشتر بپزينش و يه کم هم به شعرهاش بيشتر برسين.Ltema32AFara1 يا هو