آری ايچنين بود برادر

مدتهاست که فرصت نوشتن دست نداده است. ديشب که در مراسم محرم که اين ديار غريب غربت داشتيم تصميم گرفتم اگرتوفیقی دست داد از داستان ابوالفضل حسين بنويسم. در اين وبلاگها برخوردم به بلاگی که بنام شهيد باکری نام گرفته است. و نامش کافی بود که عنان چشمانم از دستم خارج شود. با خود گفتم راستی چه برادری داشت حسين و چه برادری داشت مهدی!

-تو می توانی بروی برادر! این قوم قصد کشتن مرا دارند. هر که با من بماند فردا خونش بر روی این خاکهای سوزان ریخته خواهد شد.
- کجا بروم؟ من مولای خود را هرگز در دست دشمن تنها رها نمی کنم. گمان کرده ای من شایستگی هم رکابی حسین را ندارم؟‌ ابوالفضل سخت آشفته بود. دشمن از شجاعت او داستانها شنیده بود و اینکه هرگز رزم آوری جان سالم از دست او بدر نبرده بود. اما شاید بیش از همه قصد داشت از آخرین ضربه روانی خود استفاده کند. در خیام حسین پیچیده بود که شمر برای ابوالفضل امان نامه فرستاده و او را خواهر زاده خطاب کرده است. ولوله ای در خیام بپا بود و زنان و کودکان را هراس گرفته بود که نکند ابوالفضل در آخرین لحظه .......
حتی زینب نگران شده بود. آشفته به خیمه پرچمدار حسین آمد.
-برادر یادت هست در شب ۲۱ ماه رمضان وقتی پدر می خواست با ما وداع کند٬ آخرین کلامش نه با جانشینش امام حسن٬ که با تو بود؟
«که در صحرای نینوا فرزندش حسین را تنها نگذاری؟»
بغض گلوی عباس را بسختی می فشرد اما مگر شجاعترین فرمانده سپاه حسین می توانست در مقابل خواهر او بشکند. شاید برای لحظه ای رویش را برگرداند که قطره اشگی را که بارامی برروی گونه اش می غلتید از زینب مخفی کند.

-دختر فاطمه٬ چه افتخاری برای من بالاتر که نوکری دربار حسین را می کنم؟!
چگونه ممکن است من فرزند زهرا را تنها رها کنم.
-می دانم برادرم٬ من پسر علی را خوب می شناسم ابوالفضلم.
-ابوالفضل تا سحر دور خیمه های حسین پاس میداد تا برادرش آسوده به آخرین راز و نیازهایش با معبودش بپردازد.
-عباسم٬ برادرم٬ تا ساعتی همه ما به ملاقات معشوق خواهیم رفت و از میان مردان کسی زنده نخواهد ماند؛ ببین برای آخرین بار می توانی آبی برای بچه ها تهیه کنی؟


-حمید اینقدر سماجت نکن. یه سر برو مرخصی. فقط ۳ روز ٬ یه سری به بچه ها بزن.



اما ادامه دارد


/ 3 نظر / 9 بازدید
پرنیان

تسليت می گم.امروز چندمين بار می يام نظر خواهيت بد جوری اذيتم کرد .پی غم نامه مال شماست آره؟يا ..به هر حال ممنون که سر زدی . مژگان بانو هم مطلب قشنگی برای اين ايام نوشته بود.......

پرنیان

ممنون که به ما سر زدی ...چه خوب کاری کردی خوشحال شدم نظرت رو خوندم(با اینکه اصلا راجع به متن نبود) این ایام رو تسلیت می گم....همين نظر خواهيت رو می گم بد جور سرعتش پايينه

khodam

سلام مطلب را خواندم . راستش در ابتدا فکر کردم مطلب طنز است : ابوالفضل حسين و ... عنان چشمانم .... ترکيبهای جديدی است . اما نمی دانم چقدر قوی هستند . به هر حال موفق باشی