حکايت سحر خيزی

اين روزها اينقدر در رسانه های کشورمان از هنرپيشه ها و باصطلاح Celebrity های غربی و امريکايی سخن می رود که من واقعا آلرژی گرفته ام. چند سال پيش دوست عزيزی که فوق العاده مذهبی هستند و از خيل رزمندگان دوران جنگ ۸ ساله٬برايم از ايران نوشته بود که اگر فيلم جديدی از ليو ناردو دی کاپريو در اينجا اکران شده برايش بفرستم. برای من که تقدير چند ساليست به اين طرف آبهای اقيانوس پرتابم کرده و دلم برای منفورترين چيزهای تهران از جمله صفهای طويل اتوبوسهای ميدان انقلاب- امام حسين هم لک زده٬اسم اين هيولا کاملا ناشناخته بود. ابتدا فکر کردم لابد يه خارجی فيلمی در باره ايران ساخته که این برادر رزمنده خيلی خوشش امده. بالاخره مجبور شدم از دوستی که بر حسب اتفاق تازه از ايران امده بود برای حل معما کمک بخواهم که بی درنگ گفت «بابا تو پس اين مدت کدوم دهات بودی؟ همو يارو که تو فيلم تايتانيک کارکتر اصليه!» آهی از ته دل کشيدم و تاسفی خوردم عميق که «به کجا می رويم؟» و چند روز بعدش هم که باز بر حسب تصادف تورقی در يکی از مجلات ايرانی ميکردم٬ ديدم که انباشته است از اين خزعبلات در باره هنر پيشه های خارجی که به سختی در خود امريکا می توان يافت.
خوب فعلا اين را داشته باشيد تا متهم به غربزدگی نشويم.

چند روز پیش مردی در امريکا بنام مستر راجرز مرد. اين اقا مجری يک برنامه تلويزيو نی کودکان خردسال بود که مدت نزديک ۴۰ سال از شبکه PBS پخش شده و معمولا حاوی نکات اخلاقی جهت ايجاد اعتماد به نفس در بچه هاست. دانشگاه که رفتم دوستی را ديدم که تامن را ديد گفت ديدی مستر راجرز بیچاره مرد! منم با بی اعتنایی گفتم جدی!؟
-آره براش یه فاتحه خوندم!
-فاتحه برای Mr. Rogers ؟!! نزدیک بود با قهقهه بزنم زیر خنده که به زحمت خودم را کنترل کردم. بنده خدا هم از خجالت سرخ شد که چه خبط بزرگی کرده که برای مستر راجرز فاتحه خونده.

شب رفتم منزل و برنامه تلويزيونی مورد علاقه ام که معمولا يک تحليل سياسيست و اين روزها بيشتر حول محور جنگ عراق می گرده٬ برنامه عادی خودش را لغو کرده بود و یک مصاحبه از پیش ضبط شده با Mr. Rogers را پخش می کرد. من هم از بس به مجری عادت دارم نشستم که برنامه را ببينم. در جايی از گفتگو Mr. Rogers گفت که در تمام مدت سی و چند سالی که
مجری اين برنامه بوده حتی يک بار هم اتفاق نيفتاده که راس ساعت ۴:۳۰ صبح از خواب بيدار نشده باشه ؛ از جمله هيچ روزی ورزش صبحگاهی اش هم ترک نشده.!!!

اين مرد در ۷۴ سالگی٬ حتی در آخرين روز زندگيش در بيمارستان کاملا ايستاده و صاف راه می رفت و از پشت سر که نگاه ميکردی نمی توانستی تميز بدهی که يک جوان ۲۵ ساله است يا يک پير مرد ۷۴ ساله!!

خوب حالا بگذريم از اينکه شما مثل Mr. Rogers استخر خصوصی در منزلتان نداريد که هر روز صبح نيم ساعت شنا کنيد. اما من سخنم سر سحر خيزی بود. يک دفعه ياد فرمايش امير المومنين افتادم که در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان می گويد:
« ای آفتاب شاهد باش که تو هيچگاه از افق سر بر نياوردی که علی خفته باشد»!!!
و بعد ياد وصيتش در همان روز می افتم که: «شما را به تقوی و نظم می خوانم»
با خود می انديشم٬ راستی ٬ Mr. Rogers به پيرو علی شبيه تر است يا من؟‌

و بالاخره فاتحه را می خوانم.

/ 7 نظر / 12 بازدید
شیدا

آخ جون انگار من نفر اول شدم نوشته ات هم خیلی قشنگ بود دوبار خوندمش. يک سری هم به وب لاگ من بزن :) شيدا

هادي

سلام گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد --- وای اگر از پس امروز بود فردايی در ضمن چه ايرادی داره آدم برا مستر راجرز فاتحه بخونه؟ به نظر من که هيچ اشکالی نداره.

مرتضی

سلام... ممنونم بابت سرزدنتان و اینکه راه اینجا را نشانم دادید، هر چی فکر می کنم که این نثر آشنا را قبلا کجا خوانده ام عقلم به جایی قد نداد! به هر حال خوشبختم از آشناییتون...

داروک

سلام . قبول . البته اصل شعر هم همين کاما را داشت فراموشی تايپی بود .ممنونم. مستر راجرت جالب بود . اما خدا وکيلی خودت کی پا ميشی ؟

لادن

در خيلي موارذ ما مسلمونها چيزهايي كه جز سفارشات انجام نميديم وديگران خيلي بهتر انجام ميدن موفق باشي

چوپان

سلام . خوش آمدی و از اينکه ديدمت خوشبختم. پاینده باشی

parnian

man baratoon ye baar comment gozashtam kheili mofassal vali nist alan nemitoonam farsi benvisam badan miam!!!!!