اين هم يک شوخی جدی جدی با خواجه حافظ

سلام٬ ديدم که مژگان بانو يک لينک برام گذاشته حيفم امد که هيچ چيزی ننويسم. برگشتم بيرنگ٬ با آن فال اتو ماتيک قشنگش که غزل زيبايی آمد و ما هم شروع کرديم به شوخی با خواجه.

آن کيست کز شوق رخش چشمم گهر باری کند
در هجر او آتش به جان هر دم شرر باری کند

در انتظار مقدمش هر صبح و شب زاری کنم
تا يو سف کنعان من باشد که دلداری کند

يوسف تو را گريان کند٬ اما مرا ويران کند
گفتا زليخا با پدر شايد که غمخواری کند

بيمار رخسار توام٬ يار توام زار تو ام
يکدم شود آيا دلت رسم وفاداری کند؟

در شوق ديدار تو من جز گرد پايی نيستم
کس ديده ای با گرد پا جز گرده برداری کند؟

دلدادگی و عاشقی شرط است قبل از هرطلب
با عاشقان کس ديده ای اينسان ستمکاری کند؟

جان مرا فرسوده ای٬ کام دلم نگشوده ای
تا بوده ام تا بوده ای٬ اين چشم من زاری کند

از چشم مست مست تو هر دم خماری ميکشم
يک جرعه بر کامم چکان تا ترک هشياری کند

چشمم به سوی راه تو٬ دل همچنان گمراه تو
از روی ماهش کی رسد کو پرده برداری کند

راهی .........
......... فعلا بزار ننوسم که حافظ عصبانی ميشه

حافظ تو سلطان سخن من همچنان نا پخته ام
«بر دل نگيري» تا که اين نا پخته رهواری کند

/ 2 نظر / 8 بازدید
hamid

سلام...از آشنايی تان خوشحالم...با بزرگان شوخی کردن می چسبد...نه؟

هادی

سلام. شوخی. شوخی. با دم شير هم شوخی؟ ولی قشنگ بود. فکر نميکردم شما هم شعر به اين توپی بتونی بگی.